مختصری از تاریخ نگاری ایران
مختصری از تاریخ نگاری ایران تا عصر قاجار
محقق:
قاسم حیدری
چکیده
تاریخ ایران به لحاظ شیوۀ نگارش وچگونگی بازتاب حوادث تاریخی، فراز و نشیب های زیادی را پشت سر گذاشته است. یکی از این فراز و نشیب ها تبدیل تاریخ نگاری سنتی به تاریخ نگاری نوین بوده است.
دورۀناصری یک مقطع پویا در تاریخ ایران است ، که قریب نیم قرن از تاریخ این مرز و بوم را شامل می شود . فعالیتهای فکری وعملی در جامعۀ ایران وارتباط وآشنایی ایرانیان با مظاهر تمدنی ، علمی و صنعتی اروپائیان که نتیجه اش توسعه نهضت ادبی ایرانی بود از مشخصه های برجسته ایندوره است.
این پویایی در تاریخ نویسی ایندوره با وجود دلبستگی های فراوان پادشاهان به ثبت وقایع و گسترش خاطره نویسی و سفرنامه نویسی وترجمه ها و تواریخ عمومی، که خود سخت تحت تأثیر اندیشه های نو بود ،با ظهور افرادی چون محمد حسن خان اعتماد السلطنة ومیرزا آفا خان کرمانی مشهود بود و گامهای مثبتی در این راه برداشته شد .
لذا با توجه به پیوندهای مکتب تاریخ نگاری ایندوره با گذشته و دگرگونی در سنت تاریخ نگاری ایران وتغییر شکل آن از فرم سنتی به شکل نوین ، مورخانی ظهور کردند که تحت تأثیر اندیشه های نوین و مقتضیات عصر خود ،آثاری از خود به یادگار گذاشته اند .
در این مقاله بعد از شرحی مختصر در باب تاریخ نگاری ایران تا عصر قاجار برآنیم تا سیر تحولات جدید و تأثیر آن را بر تاریخ نگاری نوین مورد بررسی قرار دهیم.
تاريخنگاري برخلاف تاريخنويسي كوششي است براي انتقال روح و اطلاعات زمانه توسط مورخ با قالبهاي ويژه و كوششي است كه در پرتو آن مورخ ميكوشد تا تعريف و فهم خود از تاريخ و انتظارات مخاطب از تاريخ را منعكس كند. بنابراين تاريخنگاري پيوند بسيار ناگسستني با شخصيت، جايگاه، پايگاه، و حوزه اجتماعي فكري و انساني مورخ دارد. 1
تاريخنگاري شعبهاي از علم تاريخ است و قدمتي همانند اين علم دارد. از وقتي كه بشر در صدد نوشتن تاريخ و حفظ آن برآمد تاريخنگاريزاده شده است و همراه با تكامل علم تاريخ به تكامل خود ادامه داد. متأسفانه مباحث مربوط به تاريخنگاري در ايران از جمله مباحثي است كه تاكنون به شيوة علمي و جامع كمتر مورد بحث و بررسي قرار گرفته است. ريشة اين ناكامي در مسائلي مانند عدم رشد كافي دانش تاريخنگاري ايراني همگام با ساير علوم، عدم شناخت فوايد دانش تاريخ و در نتيجه لحاظ نشدن دستاوردهاي تاريخي در برنامهريزيهاي مختلف سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي و بهاي كافي ندادن به علوم انساني و… ميتوان جستجو كرد.
نيچه ميگويد: «نخستين بار ايرانيان تاريخ را درك كردند و آن را به دورانهاي مختلف تقسيم كردند و هرودوت در دوهزار و چهارصد سال پيش از تاريخ خويش را چنين آغاز ميكند: به روايات ايرانيان كه بهترين تاريخشناسان هستند…» 2
اين قبيل سخنان مبين اين نكته است كه ايرانيان چه در روزگاران پيش از اسلام و چه در روزگاران پس از اسلام با توجه به غناي فرهنگ ملي و ديني خود توجه ويژهاي به تاريخ و دانش تاريخنگاري داشتهاند. «و وقايع روزانه دربار و رويدادهاي كشور را در روزنامهها، آييننامهها، خداينامهها، تاج نامهها، سالنامهها و شاهنامها مينوشتند.»
اشپولر ميگويد: «در ميان نوشتههاي جوامع زردشتي بعد از اسلام و در ميان آثار فارسيان هند (پناهندگان زردشتي سال 98/717) هيچ اثر واقعي تاريخي، خواه پيش از اسلام و خواه پس از اسلام ديده نميشود.» 3
وي پس از ذكر تاريخنگاري اعراب قبل و بعد از ظهور اسلام، نتيجه ميگيرد كه بنابراين در زبان عربي نوعي تاريخنگاري وجود داشته كه در زبان فارسي ديده نميشده است و همين امر دليل بوده براي اينكه ايرانيان، آثار تاريخيشان را به زبان عربي بنويسند. 4
همچنان كه تأثير زبان عربي در جهان اسلام و ضرورتي كه ايرانيان براي حفظ تماس خودشان با دنياي عرب احساس ميكردند، ميتواند دلايل ديگر اين رويكرد در عرصه تاريخنگاري باشد. گرچه به زعم برخي محققين، تاريخنگاري ايران باستان چندان گستردگي و اهميتي نداشته است، و ليكن بايد يادآور شويم كه اين پندار تنها به واسطة فقدان آثار مكتوب تاريخي مكفي از دوران باستان، بيان شده و وجود كتيبهها و سالنامهها، گاهنامكها و حتي روايات و اساطير كهن گواه آشكار وسعت و اهميت تاريخنگاري ايران بوده است.
بخش قابل ملاحظهاي از اطلاعات تاريخي مندرج در تواريخ دوران اسلامي مأخوذ از كتابهاي تاريخي بوده كه در روزگار ساسانيان نگاشته شد و در طول دورههاي بعد از ميان رفت. نابودي آثار مكتوب كه بخشي از آنها در جريان روي كار آمدن سلسلههاي مختلف و يا حوادث طبيعي و جنگها و… صورت ميپذيرفت، باعث شد تا قسمت عمدهاي از خلاء تاريخ ايران با روايات و اسطورههايي پر شود كه عمدتاً مايه حقيقت در آنها زياد بود و قابل استناد بودند، همچنان كه از رواياتي كه فردوسي در شاهنامه گردآوري نمود امروزه براي برخي تحليلها و مباحث تاريخي و جغرافيايي و … استفاده بعمل ميآيد. تأكيد هرودوت بر توجه و آشنايي ايرانيان با تاريخ و اهتمام ايرانيان به مسائلي چون گاهشماري و سنجش زمان و يا بزرگداشت وقايع و شخصيتها از دلائلي است كه نشان ميدهد تاريخنويسي در ايران باستان مهجور و متروك نبوده و بازنويسي بسياري از مايههاي تاريخي ايران كهن در دوران اسلامي نيز گواه ديگر اين مدعاست.
اكثريت كتابهاي ديني، علمي و فلسفي مربوط به دورة باستان در قرون اوليه اسلامي از روي حافظه و يا دست نوشتههاي پراكنده و جزيي و بازنويسي و تحرير شده، همانند: يادگار زر ايران، بندهش، دستوران، كارنامك شاپورگان، درخت آسوريك و … بخشي از روايات را فردوسي، اسدي، نظامي و ديگر شاعران با زبان شعر جادوان ساختند و برخي نيز به كتابهاي جغرافيايي (مانند نامه تنسر در تاريخ طبرستان ابن اسفنديار) و تواريخ عمومي (مانند استفاده طبري، ثعالبي، مسعودي و ديگر مورخان از ترجمههاي امثال ابنمقفع از رسالات ايران كهن) راه يافت و سنت و سبك تاريخنگاري ايران باستان را هم در تاريخنويسي دورة اسلام مرسوم ساخت، بويژه از جهت محوريت حوادث سياسي، عدم نقد و تحليل، استفاده از اساطير، تنوع كتابهاي تاريخي و . … 5
به نظر ميرسد يكي از مباني تأليف زندگي پادشاهان گذشته براي طبري، ثعالبي و مورخان ديگر، خداينامهها هستند. در خداينامهها ذكر تاريخ سلسلهاي ايران وجه غالب بوده است وقتي طبري بر آن ميشود كه تاريخ سلسلههاي ايراني (تاريخ ملوك) را بنويسد ناگزير براي گرفتن اطلاعات، به سراغ خداينامهها ميرود. چون خداينامهها بر مبناي تاريخ سلسلهاي استوارند، در تاريخ نويسي خودش آن نگاه قرآني را رها ميكند و تاريخ سلسلهاي را اصل قرار ميدهد. 6
گرچه اعراب با داشتن نوعي تاريخنگاري جاهلي همچون ايام العرب و اناب العرب با مقولة تاريخنگاري آشنايي مختصر داشتند ليكن با ورود آنها به ايران، تاريخنگاري ايراني دستخوش تغيير جدي نشد.
ولي با تأكيد قرآن بر قصص و تكوين علم كلام و حديث كه خود زايش علوم سيره، طبقات و علم الخبر را در پي داشت باعث گرديد تا تاريخنگاري رسماً و عملاً در جهان اسلام متولد و آغاز شود. بنياد تاريخنگاري علمي را ميشود از قرآن گرفت. زيرا عمدهترين بحث خداوند در قرآن بررسي، تحليل و تعليل آن چيزي است كه به نام اخبار گذشتگان ارائه ميشود. 7
براي بازشناسي تاريخ دوران پيامبر (ص) و شناخت سيره و سخنان حضرت به نسلهاي جديد و نيز تفسير قرآن و حديث، اولين آثار در زمينة تاريخنويسي با عنوانهاي مغازي، فتوح، سيره، تراجم و … پديد آمد و از آنجا كه مورخين ايراني شائق بودند تا ضمن تقويت تماس خود با جهان اسلام و نشان دادن پيوستگي خود با ساير مسلمانان، از فرهنگ غني موجود در زبان عربي، اين زبان بين المللي جهان اسلام بهرهمند شوند، لهذا آثار تاريخي در ايران طي قرون اولية اسلامي به زبان عربي نگاشته شد و بواسطة جهد و حضور ايرانيان در عرصههاي علمي، بر غناي تاريخنگاري اسلامي افزود.
شايد بتوان به صراحت گفت كه نگارش اولين و مهمترين كتابهاي فتوح و تاريخ عمومي را نيز ايرانياني چون بلاذري و يعقوبي نگاشتند. گسترش كمي و كيفي آثار تاريخي و تحرير كتابهايي كه بطور اخص از منابع تاريخي محسوب ميشوند، امري بوده است كه ايرانيان در كانون جهان اسلام آنرا آغاز كردند. يعقوبي، طبري، دينوري، مسعودي و ديگر مورخان بزرگ و برجستة ايراني با نگارش تواريخ حجيم و مفصل خود، هم مباحث و قلمرو تاريخ را گسترش دادند و هم آغازگر سبك نويني در تاريخنويسي «با عنوان تاريخ عمومي» شدند. 8
تأسيس سلسلههاي مستقل در قرون سوم و چهارم هجري در ايران، سرآغاز رويكرد به تاريخنگاري ايراني بود. اهتمام برخي دولتها همچون سامانيان و آل بويه به تاريخنگاري، سبب شد تا نه تنها تواريخ مربوط به اين سلسلهها نگاشته شود بلكه حتي با ترجمه تاريخ طبري به زبان فارسي در خراسان، تاريخنويسي به زبان فارسي و توجه به فرهنگ ملي مطرح گردد. 9
در بررسي مقولة تاريخنگاري در ايران اسلامي بايد اذعان كرد كه تا پيش از ظهور سلسلههاي ايراني هيچ اثر تاريخي ترجمه نشد و تاريخنگاري ايراني از دورة سامانيان كه زبان فارسي در قلرو آنان اهميت و رواجي يافت، آغاز شد اما تا عصر مغول غالباً در انواع محدود تواريخ محلي و دودماني باقي ماند و تاريخ عمومي بزرگي به زبان فارسي پديد نيامد.
به هر حال تاريخنگاري فارسي در دورة غزنويان كه وارث فرهنگ ساماني بودند ادامه يافت و ديوانسالاران دستگاه و تركان غزنه در واقع زبان فارسي را به عنوان دومين زبان فرهنگي اسلام استقرار دادند.10
مقارن با روي كار آمدن سلجوقيان در قرن پنجم، سه نوع تاريخنگاري در ايران قابل شناسايي است. تاريخنگاري اسلام شمولي، تاريخنگاري محلي، تاريخنگاري سلسلهاي.11 (مربوط به سر تا سر جهان اسلام)
سلجوقيان علاقمند بودند كه فرهنگ ايراني را اقتباس نمايند و سعي ميكردند كه نژاد توراني خود را فراموش كرده و در عمق ايرانيت فرو روند.
تركان پيروز زبان فارسي را به صورت دومين زبان فرهنگي جهان اسلام مسجل كردند ولي در عرصة تاريخنگاري جز تعداد زيادي از ترجمههاي متون تاريخي كه در واقع رواياتي از شرايط زندگي ايرانيان بودند، چيز چنداني توليد نكردند، دامنة تاريخنگاري اين عصر محدود و تنگ و محصولات تاريخنگاري فارسي در زمان حكومت سلاجقه و خوارزمشاهيان، بينهايت كمتر است.12
اما تحول اساسي در دورة مغول رخ داد. مغولان با تأكيد بر مذهب و فرهنگ خود چندين دهه سنتهاي ملي و فرهنگيشان را حفظ كردند و اين در حالي بود كه ايرانيان نيز براي احياء زبان و فرهنگ ايراني بيكار نشستند. در عرصة تاريخنگاري اين دوره، دو مورخ برجسته يعني عطاءالملك جويني و رشيدالدين فضل الـ .. همداني ظهور كردند كه اولي به سبك پيچيده و مصنوع و دومي به سبك ساده و صريح مينوشت. هر دو مورخ به روش تاريخنگاري اعراب آشنا بودند. و در آثار آنان ميتوان درك عميق، فهم تاريخي و توجه به مسائل اجتماعي و اقتصادي را مشاهده كرد. 13
در يك جمعبندي كلي ميتوان گفت عليرغم ضعفهايي كه تاريخنگاري ايراني از سدة سوم تا هشتم، دچار آن بود، فن تاريخنويسي به طور كلي پيشرفت كرد و در بعضي زمينهها آثار نوئي را عرصه نمود و حتي جهشهاي بسيار بزرگي داشت. از لحاظ واقعهيابي و واقعبيني، برخي از مورخين روش نقد علمي درست را به كار بردند، برخي به تحليل و تعليل حوادث پرداخته، نتيجهگيري تاريخي نمودند و مورخان ديگري به موضوعات اجتماعي و اقتصادي توجه داشتهاند، اما به جريانهاي اصلي تاريخ پي نبردهاند، در هر حال در آن دوره تاريخنويسان ايراني از همقطاران فرنگي خود كه غرق در جهالت نصرانيت بودند فرسنگها جلو بودند. 14
به لحاظ روششناسي نيز تا اين زمان دو رويكرد قابل شناسايي است. نخستين رويكرد جزء گرايانه يا تجزيهاي كه ويژگي اصلي آن تجزيه زماني و مكاني پيكر تاريخ بشر به اتمهاي حوادث، انديشهها، اختراعات و غيره است. در اين مشرب، گذشته با پهلوي هم قرار دادن اين واحدهاي تاريخي و از تجمع آنها تشكيل ميگردد. تواريخي مثل تاريخ طبري از اين دست است. در اين تاريخ يكايك وقايع به يكديگر پيوند داده شدهاند. اما در آنها، نويسنده به ترسيم نقش كلي و چشمانداز عمومي تاريخي خويش نپرداخته است. دوم نگرش كل گرايانه كه در آن اقوام و ملتها، پيكرههاي زندهاي هستند كه مثل هر ارگانيسم زندة ديگر داراي مراحل پيدايي، رشد، پيري و زوال ميباشند. در اين زمينه تاريخ كساني چون ابن مسكويه، فيلسوف و مورخ ايراني سدة چهارم هجري را ميتوان از تاريخ نگاران كلگراي بشمار آورد. وي مانند اخوان الصفاء از انديشمندان دانشنامه نويس سدة چهارم هجري، گونهاي قانونمندي براي جوامع و دولتها قايل شده است. ابن مسكويه در چشمانداز تاريخي جوامع به جستجوي علل رفتار جوامع (ظهور ـ ترقي ـ انحطاط و فتور) ميرود. 15
ابن خلدون نيز مانند اخوان الصفاء، ابن مسكويه و بسياري از پيشينيان ديگر جوامع دولتها را ارگانيسم زندهاي ميپندارد و براي آنها مراحل پيدايي، رشد، پيري و زوال قائل ميشود. نظر وي بر آن است كه دولتها همانند مردم عمر طبيعي دارند كه پس از طي آن دوره به پيري ميرسند و دچار انحطاط و نيستي ميگردند. 16
به طور كلي تا اين زمان دو جريان متمايز در تاريخنويسي ايران ميتوان تشخيص داد كه پا به پاي هم رشد كردند. 1ـ تاريخنگاري ملي ـ باستاني. 2ـ تاريخنگاري اسلامي.
در نوع اول از پادشاهي كيومرث و در جريان دوم از هبوط آدم شروع شده است. آنچه از تاريخ ايران باستان وجود داشته آشفته، در هم و بر هم و آميخته به افسانه بوده است مگر دربارة عصر ساساني كه به عهد اسلامي نزديك است. 17
جريان دوم يعني تاريخنگاري اسلامي اشكال مختلف زير را داشته است:
1ـ تاريخ عمومي كه از آفرينش انسان شروع ميشده و تا زمان مؤلف ادامه مييافته است.
2ـ تواريخ محلي كه بر اثر توصية امراي يك ولايت پس از غلبه بر ولايت ديگر به رشتة تحرير در ميآمد. و شامل سالشماري و تاريخ رجال و تراحم احوال بوده است. اين تواريخ با تأكيد عمده بر شرح حال خاندانها و مأمورين محلي نوشته ميشد. 18 و كتابهايي كه نگاشته ميشد عمدتاً در شرح حال مردان معروف شهر بوده است. مانند تاريخ گزيده اثر حمدالله مستوفي كه شرح خاندانهاي عمده قزوين است و محاسن اصفهان مافروخي (مكتوب تاريخ 421/1030) در شرح حال مردان معروف اصفهان است.19
بنابراين هر چند كه تاريخنگاري ايران تا زمان حملة مغول در حد متوسطي شكوفا شده بود ولي از اين زمان به بعد، يكي از شاخههاي پرثمر علمي ايران گرديد. در اين مقطع موضوع تاريخنگاري هميشه شامل ثبت وقايع نبوده، بلكه كساني مانند ابن اثير به تعليل حوادث هم ميپرداختند و نتايج آنها را ميسنجيدند. همچنين تاريخنگاراني مثل رشيدالدين فضل الله نسبت به موضوعهاي اجتماعي و اقتصادي نيز آگاهيهايي داشتهاند.20
از قرن هشتم تا قرن سيزدهم، فن تاريخنويسي به پستي گرائيد تا حدي كه ميتوان آن را دورة فترت عقلي و تنزل تاريخنويسي نام نهاد. در اين مدت نه سنجش تاريخي در كار بود و نه نقد و ارزشيابي منابع و نه نتيجهگيري تاريخي، وقايع را بدون ارتباط علت و معلول سر هم ميكردند. و حتي از ذكر حقايق به مصلحت، ترس و يا عدم درك، چشم ميپوشيدند. در عصر صفوي جنگ بين شيعه و سني و استيلاي خرافهپرستي عامل مهم ديگري در تنزل فن تاريخ بود. معايب اين شيوه تاريخنگاري، اغراق گوييهاي فراوان، مغلقنويسي، پر حرفي و فضل فروشيهاي جاهلانه است.21
رونق و گسترش پژوهشهاي تاريخي در ايران معاصر به ميزان قابل توجهي نتيجة تحولات عمومي و روند دگرگونيهاي علمي و سياسي و اجتماعي بوده است. دگرگونيهايي كه عمدتاً ناشي از آشنايي مجموعه ساختار اجتماعي با نهادهاي جديد تمدني و استقرار آن در ايران بود. روندي كه با ويژگيهايي نو هنوز ادامه دارد، در دوران معاصر حيات جامعة ايراني، علوم و بينش و روش حاكم بر آنها، بيش از آن كه نتيجة تحولات درونزاي معرفتي و روششناسي مبتني بر خصوصيات دروني باشد، دستاوردهاي همين آشنايي با تحولات علمي و معرفتي حوزههاي تمدني جديد بوده است.22
در تاريخ ايران هيچگاه پادشاهي براي سفر و گشت و گذار به ممالك غير مسلمان نرفته بود. حال آنكه در دورة قاجار ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه هر يك سه سفر به فرنگ دارند. همچنين اعزام محصلين به خارج از كشور، تحصيل علوم جديد، تأسيس مدارس به شيوة مدارس اروپايي، از ديگر مواردي است كه ما در اين دوره شاهد آن هستيم. نكتة بسيار مهمي كه بايد مورد توجه قرار گيرد اينست كه در تاريخنگاري ايران در هر دورهاي فقدان مورخ به معناي واقعي كلمه كاملاً احساس ميشود.
با توجه به حكومتهاي استبدادي، آنان كه دربارة تاريخ قلم ميزدند آزاد نبودند كه هر آنچه را ميبينند به رشتة تحرير در آورند. البته در دستگاه دولتي و حكومتي همواره افراد قلم بدستي آماده بودند تا به يمن برخورداري از سواد به كارهاي كشوري و لشكري ميپرداختند. اينان مسئول تحرير و اجراي اوامر شاهانه بودند. كه اغلب بر اثر ظرافت طبع و يا تكليف و آمريت شاه كتابي دربارة شخص و يا سلسلهاي كاملاً جانبدارانه مينگاشتند. 23
بدين ترتيب همان كساني كه در دستگاه حكومتي سلسله مراتبي داشتند به كار تحرير تاريخ نيز ميپرداختند.
همچنين پايگاه و منزلت اجتماعي و سياسي نيز يكي از عوامل تأثيرگذار بر مورخ است. داشتن منشاء ايلي، طايفهاي يا شهري به مقداري ناچيز ميتواند در انتخاب مواد خام و توجه بيشتر و كمتر به عناصر خاص تأثير بگذارد. همچنان است منزلت سياسي مورخ، از جمله بودن در كار ديوانسالاري و منشيگري. منشيان مورخ اغلب به دليل سر و كار داشتن با مدارك و نامههاي دولتي به جزئيات توجه بيشتري كردهاند.
در بررسي تاريخنگاري قاجاريه بايد به اين مطلب اشاره كرد كه تاريخنگاري دورة قاجاريه ادامة سنتهاي تاريخنگاري پيشين بوده، منشيان و كاتبان وقايع را در قالب كتب تاريخي به صورت سفارشي تحت نظارت باني و متولياني مينوشتند. تاريخ نگاري ايران تا اين دوره به واسطة تسلط اديبان و منشيان و بكارگيري سبكهاي منثور، مصنوع و متكلف از معناي حقيقي و فايدة راستين تاريخنويسي بدور ماند.24 و به قول دکتر زرين کوب «هر گدای گرسنه متملق اغراق گويی را که الفاظ قلنبه را بهتر به کار برد و عبارات مغلق تر بيان نمايد؛ او را شاعرتر و فصيح تر دانند و ملک الشعرایش لقب دهند.»25
اين سبك واقعيتها را منعكس نميكرد و به همين دليل تاريخ واقعي مردم محسوب نميشد. بلكه تاريخچههاي شاهزادگان و وزاري آنها بود، از معروفترين آنها ميتوان از مآثرالسلطانيه دنبلي، ذيل روضه الصفاي هدايت و ناسخ التواريخ سپهر را نام برد با اين تأكيد كه در عدة معدودي از اين آثار واقعيات مهمي عرضه شده كه نميتوان از آنها چشم پوشيد.26
در اين دوره مورخين بينهايت كثير التأليف بودند و براي اينكه با هم رقابت كنند براساس شعار «يا بنويس و يا بمير» به نوشتن ميپرداختند و صدالبته، هر يك از آنان، حاميان ولخرجي در دربار داشتند. حكام قاجار علاوه بر حمايت از تاريخ نويسان سنتي، به مسأله ترجمه هم عطف توجه ميكردند و از آن حمايت به عمل ميآوردند.27
از اين دوره ترجمه آثاري در زمينة علوم، تاريخ، تراجم احوال، سياحتنامه و ادبيات از زبانهاي عربي به فارسي وجود دارد كه داراي اهميت است. مسئله ترجمه با حمايت عباس ميرزا شروع و توسط شاهان بعد حمايت و با تأسيس دارالترجمهاي تحت نظارت ناصرالدين شاه به باروري رسيد. از ميان آثاري كه ترجمه ميشد، كتابهاي تاريخي و تراجم احوال در صدر قرار داست و اين خود دو دليل مشخص داشت:
1ـ حكام قاجار هر چند كه با بدبختيهاي تاريخي احاطه شده بودند ولي احساس ميكردند كه جايي در تاريخ دارند. آنان خود را با حكام برجسته زمانها و مكانهاي ديگر مقايسه ميكردند تا خود خواهيهايشان ارضا شود ضمن اينكه ضرورت دست و پا كردن نوعي تاريخ ملي را نيز احساس كرده بودند.
2ـ مدير دارالترجمه، محمدحسن خان اعتماد السلطنه بود كه به آثار تاريخي علاقة زيادي داشت و خود نيز مورخ بود. علي رغم تداوم و حمايت اشرافيت قاجار از مورخين سنتي، ترجمه آثار نويسندگان اروپايي، منجر به نوعي توسعه تاريخنگاري فارسي شد. اين تأثير كه به نحوي بطئي و كند رخ نمود در اواخر قرن نوزدهم خود را در آئينه اسكندري ميرزاآقاخان كرماني نشان داد. در اوايل قرن بيستم، يعني در دورة مشروطيت به اوج خود رسيد.28
برخورد ايران با مدنيت جديد اروپا، علاوه بر نهضت ترجمه، دلايل ديگري نيز داشت كه شايد اهميت پارهاي از آنها كمتر از ترجمه هم نبود. كه از جمله آنها ميتوان از عوامل زير نام برد:
1ـ گسترش روابط سياسي ـ اقتصادي ايران با اروپا: روابط فيما بين سبب شد كه زمينههاي تأثيرپذيري ايرانيان از علوم و فرهنگ اروپايي هموار گردد. لذا اين تعامل فرهنگي و علمي، گسترش افق ديد فكري ايرانيان را در زمينة رشد جهان بيني تاريخي و جغرافيايي مورخان در پي داشت.
2ـ شكستهاي ايران از روس و آگاهي از قدرت اروپا كه موجبات تحرك عدهاي را فراهم ساخت. اين امر خود به انگيزهاي براي ترجمه آثار اروپايي تبديل شده و تاريخ پطركبير ـ اثر ولتر و نيز شرح احوالات ناپلئون ـ شارل دوازدهم و اسكندر مقدوني ـ در همين دوره به فارسي ترجمه شد. همچنين شخصي بنام ميرزا رضا مهندس «انحطاط و زوال امپراطور روم» تأليف گيبن را تحت عنوان تنزل و خرابي دولت روم براي عباس ميرزا به فارسي ترجمه كرد.
3ـ كشفيات تاريخي، خواندن سنگ نبشتههاي باستاني و تحقيقات شرق شناسان نيز عواملي بودند كه در آشنايي ايران با تمدن اروپا مؤثر افتادند.
4ـ تأسيس مدرسة دارالفنون عامل مهم و مؤثري در آشنايي با تاريخ اروپا گرديد. معلمين و فارغ التحصيلان دارالفنون و ديگر مترجمان «دارالطباعه» دست به تأليف و ترجمه يك سلسله كتابهاي تاريخي (از زبانهاي فرانسه و انگليسي و روسي) دربارة اكثر كشورهاي غربي و بعضي ممالك آسيايي زدند كه برخي از آنها از نظر موضوع و سبك تاريخنگاري و شيوة سادهنويسي در تحول مطالعات تاريخي سهم عمدهاي دارند.
5ـ رمانهاي تاريخي و ترجمه آنها كه آشنايي با ادبيات تاريخي اروپا را به دنبال داشت.
6ـ سياحتنامه اروپائيان و سفر نامههاي ايرانيان مثل سفرنامة خسروميرزا، ميرزا صالح شيرازي و نظام الدوله آجودانباشي و خاطرات امين الدوله و اعتماد السلطنه. 29
عوامل فوق كه موجب طرح تاريخنگاري در ايران گرديد، طبعاً داراي نتايج و پي آمدهايي بود كه شايد اثرات آن را در جامعه فعلي ايران نيز بشود مشاهده كرد. در اين دوره بطور كلي افق تفكر تاريخي تا اندازهاي ترقي كرد. در مفهوم و متد تاريخ تغييراتي حاصل شد و به معايب تاريخنگاري سنتي تيز پي برده شد. علاوه بر همة اينها علاقه و توجه خاصي نسبت به تاريخ ايران باستان پيدا شد كه خود معمول رواج تفكر ناسيوناليستي بوده است. شرحي كه اعتماد السلطنه تحت عنوان «تصحيح علم تاريخ» نوشت ميتواند مؤيد اين گرايش باشد. روي هم رفته انعكاس تحول در عرصة تاريخنگاري ايران را كه در نتيجة عوامل فوق و عوامل ديگر ايجاد شد، ميتوان در آثار زير مشاهده كرد:
نامة خسروان از جلال الدين ميرزا، تاريخ ايران از منيع الدوله، تاريخ سوانح افغانستان از اعتماد السلطنه، تاريخ مفصل افغانستان از مؤدب السلطنه، تاريخ كلده و آشور از لسان السلطنه و غيره. هر چند اغلب اين آثار در حكم ترجمه هستند ولي اعتبارشان به اين است كه روش كهن تاريخنگاري را كنار زدهاند.30
اما پيشرو واقعي انتقاد از سنت تاريخنويسي، ميرزا فتحعلي آخوندزاده است كه در نوشتههاي تاريخي خود به فن تاريخنويسي جديد توجه داشته است. ژرفنگري او را در تعليل و تحليل تاريخي از شرحي كه به مانكجي نوشته ميتوان شناخت. وي بيشتر تاريخهاي فارسي را بيمايه و معيوب ميداند. و از مورخان اديب و كسانيكه از معني درست تاريخنويسي بيخبرند شديداً انتقاد ميكند. به عنوان نمونه در كتاب ايرادات بر روضه الصفاي ناصري سبك و موضوع و ماهيت تاريخنگاري را مورد نقد قرار ميدهد. 31
به دنبال" بازگشت ادبی " وانقلاب مشروطه ،نسیم رنسانس ،رفورماسیون و روشنگری، رایحۀ تفکر دکارتی را همراه آورد که منابع ومقولات در آن از صافی نقد وشک می گذرند که همه در چهارچوپ جهان بینی تازه ای صورت می گیرد که بارقه آن در میرزا آقا خان کرمانی حلول کرده بود . وی با نگارش آئینه سکندری گام نخست در جلد اول که از آغاز تاریخ ایران تا زوال ساسانیان و پیدایش اسلام را در بر می گرفت ، برداشت که نه تنها تفسیر تازه از تاریخ بود بلکه تغییر اوضاع و یا آن طورکه خود در نامه ای به میرزا ملکم خان می نویسد برای برانداختن درخت خبیث ستمبارگی « چنین تاریخی لازم است و هم برای احیاء قوه ملیّت در طبایع اهالی ایران » 32
بنابراين ميرزا آقاخان كرماني يكي از پيشگامان تاريخنگاري جديد بود. او تاریخ نگاری سنتی را هم از حیث صوری و هم از لحاظ ماهوی زیر نقد و نفی قرار داد . آقا خان کرمانی در نقد ناسخ التواریخ می نویسد : «صاحب ناسخ التواریخ دوازده جلد کتاب بزرگ در تاریخ ایران و اسلام نگاشته که پر است از افسونهای زنانه و مبالغه های بیمزه و خرافات پروری»33 وي نمايندة تمام عيار طغيان عليه سنت تاريخنويسي است و تنها كسي است كه نه تنها روش تحقيق كه تفكر تاريخي را در اين دوره ترقي داد. او تاريخ را از ثبت وقايع و سرگذشت شاهان به تحولات اجتماعي و جريانهاي تاريخي برگرداند. در نگارش تاريخ شيوة استدلال و استقراء را به كار برد و جريان تاريخ را با توجه به رابطة علت و معلول مورد تأمل قرار داد. وي همچنين، نخستين كسي است كه از اصول علم اجتماع و مدنيت بحث نمود و بنيانهاي سياسي و پديدههاي اجتماعي را در تحول تاريخ ايران بررسي كرد و تا امروز گفتارش دربارة علل تباهي و زوال ساسانيان پرمايهترين نوشتههاي فارسي است. يكي ديگر از آثاري كه در همين دوره قابل ذكر است، تاريخ بيداري ايرانيان تأليف ناظمالاسلام كرماني است. كه پس از برقراري مشروطيت نوشته شده است. انتشار اين كتاب از نظر منابع، اسناد و سبك منثور آن، فصلي نوين در تاريخنگاري ايران محسوب ميشود.34
بدين ترتيب با توجه به مطالب گفته شده در اين دوره ميتوان دو نوع تاريخنگاري را از هم تفكيك كرد. يكي تاريخنگاري سنتي است كه در آن نه سنجش تاريخي در كار بود و نه نقد و ارزشيابي منابع و نتيجهگيري تاريخي. همچنين وقايعي را بدون علت و معلولي سر هم ميكردند، و از ذكر حقايق بسياري (خواه از راه مصلحتانديشي، خواه از ترس بر اثر ناايمنيهاي اجتماعي، خواه از جهت عدم درك معني واقعهها) چشم ميپوشيدند. كمترين معايب اين شيوة تاريخنگاري اغراقگوييهاي فراوان، مغلقنويسي و پرحرفي و فضل فروشيهاي بيخردانه است كه هيچ نتيجهاي بر آنها مترتب نيست.
تاریخ نگاری سنتی عمدتاً مبتنی بر تقدیر است . علل و اسباب از آسمان و ارده ومشیت ماوراءالطبیعی نازل می گردد؛ لیکن در این امر نیز غالباً تناقض دیده می شود. اگر امری بد و منفی ونامطلوب واقع شود، ارادۀ تقدیر و قضا بوده، لیکن اگر کاری مقبول باشداز نبوغ و تصمیم ظل الله است. اما وجه غالب در میان ایشان حوالت دادن حوادث به تقدیر الهی و قضای آسمانی است.
همچنين تحريف حقايق و کتمان وقايع و توجيه کارها و جنايات نيز بخشی از آن نوع وقایع نگاری است.
سنت تاريخنويسي در دورة قاجار با محوريت مورخان اديب و منشي كه به معناي واقعي كلمه مورخ نبودهاند ادامه يافت.
آنها كه وارث سنت ادبي گذشته بودند، نه با موضوع و مفهوم جديد فن تاريخ آشنايي داشتند و نه اصول علمي نقد منابع تاريخي را به درستي ميدانستند.35
نوع ديگر از تاريخنگاري، تاريخنگاري علمي است. اين نوع تاريخنگاري كه با تأثير مدنيت و تمدن غربي در ايران همراه بود، موضوع تاريخ را از واقعهيابي و ثبت سرگذشت شهرياران و جنگها گذراند و به تحولات اجتماعي و جريانهاي تاريخي منحرف گردانيد. در اين نوع تاريخنگاري شيوة استدلال و استقراء به كار برده ميشود و مورخان گذشت تاريخ را با توجه به رابطة علت و معلولي مورد غور و تأمل قرار ميدهند.36
همچنين اين نوع تاريخنگاري هدفمند و داراي برنامه و طرح ميباشد. این روش را که اقبال و دیگران یاد آور شده اند ، بدین معناست که مورخ با استقلال و عدم وابستگی به دستگاه و دربار ، با وجدان بیدار و آگاه بتواند حقیقت وقایع را بیان کند و از تملق و ترس و دریوزگی در امان باشد و منطق و فکر علمی بر کارش حکم براند. یعنی تاریخ نگاری از قید و بند آسمان و دیوان و مواجب گیری و خوش خدمتی رهایی یابد. و بدین ترتیب جنشی که در تاریخ نگاری با میرزا آقا خان شروع شده بود بعد ها توسط بزرگانی چون عباس اقبال آشتیانی کسروی و سعید نفیسی و... ادامه یافت و آثاری از این بزرگان بر جای ماند که همواره بر تارک تاریخ ایران خواهند درخشید .
منابع:
1. تأملاتي در علم تاريخ و تاريخنگاري اسلام، ص 96و84.
2. يكتايي، مجيد، تاريخشناسي، تهران، کاخ، 1351، ص 12.
3. اشپولر، برتولد، مقاله تكوين تاريخنگاري ايران، مندرج در كتاب تاريخنگاري در ايران، ترجمة يعقوب آژند، ص 10.
4. همانجا، ص 11.
5. آروني، محمد، تاريخنگاري ايران در فراز و نشيب، نشرية خراسان، 17/2/80.
6. دكتر زرگرينژاد، گفتگو (2)، تأملاتي دربارة علم تاريخ و تاريخنگاري اسلامي، به كوشش حسن حضرتي، انتشارات نقش جهان، 1381، ص 132.
7. همان، ص 123.
8. آروني، محمد، تاريخنگاري ايران در فراز و نشيب، نشرية خراسان، 17/2/80.
9. همانجا.
10. سجادي و عالمزاده، تاريخنگاري در اسلام، تهران، سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني دانشگاهها (سمت)، 1375، ص 94.
11.كلور كاهن، مقالة تاريخنگاري دورة سلجوقي، مندرج در كتاب تاريخنگاري در ايران، ترجمه يعقوب آژند، تهران، نشر گستره، 1380، ص 67 و 66.
12. ر.ك. اشپولر، برتولد، همانجا، ص 17ـ15 به تلخيص..
13. فصيحي، سيمين، جريانهاي اصلي تاريخنگاري ايران در عصر پهلوي، مشهد، انتشارات نوند، چاپ اول 1372، ص 21.
14. آدميت، فريدون، انديشههاي ميرزا آقاخان كرماني، تهران، انتشارات پيام، چاپ دوم 1357، ص 150.
15. فرشاد، مهدي، تاريخ علم در ايران، ص 22 و 23.
16. همان، ص 36.
17. آدميت، فريدون، انحطاط تاريخنگاري در ايران، مجلة سخن 17، ص 18ـ17.
18. فصيحي، سيمين، جريانهاي اصلي تاريخنگاري در دورة پهلوي، همان، ص 23.
19. لمبتون، آن، ك.س، ادبيات شرح حال نويسي در ايران، در كتاب تاريخنگاري در ايران، ترجمة آژند، ص 298ـ297.
20. جريانهاي اصلي، تاريخنگاري، در دوره پهلوي، همان، ص 24.
21. آدميت، فريدون، همان، ص 19ـ18.
22. صفت گل، منصور، دكتر حائري و تاريخنگاري فرهنگي مندرج در كتاب خود آگاهي و تاريخ پژوهي، به كوشش شهرام يوسفيفر، تهران، دانشگاه تهران، مؤسسه دانش و پژوهش ايران، مهرماه 1379، ص 153.
23. نوايي، عبدالحسين، اهميت تاريخنگاري در دورة قاجاريه به تلخيص، نشريه كار و كارگر، 9/4/79.
24. محمد آروني، همان، نشريه خراسان، 17/2/80.
25- زرين کوب، عبدالحسين، نقد ادبی، اميرکبير، تهران، 1371، ص 843.
26. فرمانفرمائيان، حافظ، مقاله تاريخنگاري ايران در سدههاي 19 و 18 ميلادي، مندرج در كتاب تاريخ نگاري در ايران، ترجمه يعقوب آژند، ص 186 و 187.
27. همانجا.
28. همان، 189ـ188.
29. براي اطلاع بيشتر از تأثير اين عوامل، ر.ك. آدميت، فريدون، انديشة ميرزا آقاخان كرماني، تهران، انتشارات پيام، چاپ دوم، ص 153ـ151.
30. همان، ص 23ـ19.
31. آدميت، فريدون، انديشههاي ميرزا فتحعلي آخوندزاده، تهران، خوارزمي، چاپ اول 1349، ص 241ـ239 به تلخيص.
32 – انديشه های ميرزاآقاخان کرمانی، همان، ص 55.
33- همان، ص 160
34. آدميت، انحطاط تاريخنگاري در ايران، ص 24.
35. انديشههاي ميرزا اقاخان کرمانی، همان، ص 150.
36. همان، ص 156.
|
رضا عبادي جامخانه دبير تاريخ وعلوم اجتماعي شهرستان نكا دانشجوي دوره دكتري تاريخ دانشگاه علوم وتحقيقات تهران-نکاتی پیرامون تاریخ -جغرافیا - اجتماعی - تحقیق وپژوهش -مازندران شناسی (نکا- ساری و...)-روش های تدریس -نمونه سوالها