بيهقي، تاريخ ‌نيست، ‌ادبيات ‌است
جام جم آنلاين: گفتگو با رشيد كاكاوند بهانه نمي‌خواست. ميشود هر زماني به هر بهانه‌اي (خواه حال و احوال معمولي) به او زنگ بزني و او گرم حرف و بحث شود. بعد سراپا گوش شوي تا در ميانه بحث‌هايش وقت كني و حال و احوالي كرده باشي! اين بار اما با بهانه زنگ زده بودم و همان ابتدا گفته بودم بهانه گفتگو كتاب «شعور قلم» اوست كه بتازگي توسط انتشارات ققنوس به چاپ رسيده است.

بهانه سرگذشت ابوالفضل بيهقي بود در تاريخي كه كاكاوند ادبياتش مي‌خواند. هرچند «تاريخ بيهقي» و كتاب «شعور قلم» تنها بهانه‌اي ماند تا او از دغدغه‌هايش بگويد، من از سرنوشت اين روزهاي شعر بپرسم و او از بحراني بگويد كه دامنگير شعر و ادبيات اين روزها شده است.

چرا تاريخ بيهقي؟

در دوره دانشجويي و زمان موشكباران وقتي چند ماه مهمان دانشگاه گيلان شدم، وحشت و ناامني را در متن بيهقي بهتر در‌يافتم. درآن زمان تاريخ بيهقي را نزد دكتر ضابطي مي‌خواندم و ناخودآگاه مي‌ديدم كه بيهقي خودش را بيش از كلاس و درس و اينها به چشم مي‌آورد. همين طوري بود كه ابوالفضل بيهقي از ظرف 4 ساله دانشكده ادبيات، سرريز كرد. هر چه در آن 4 سال استادان دانشكده ادبيات علامه طباطبايي دكتر سيروس شميسا، دكتر سعيد حميديان، دكتر جلال‌الدين كزازي، دكتر حسن احمدي گيوي و ديگران ‌ زيبايي‌هاي ادبيات را به ذهن و ذوق من تذكر مي‌دادند، تصوير بيهقي درشت‌تر و دلانگيز‌تر مي‌شد. پس از آن دكتر احمد محمدي ملايري بود كه به من يادآوري كرد؛ متن بيهقي را براي كسب اطلاعات نمي‌خوانيم، خواندن بيهقي مواجهه با زيبايي است. پس از آن دريافتم كه ويژگي‌هاي اين متن بيش از اينها است؛ شعور قلم به نوعي يادآوري توان جستجو در متن و تذكر ناگفته‌هاي پنهان آنهاست.

انگار دليل انتخاب اين متن كمي به قبل‌تر برمي‌گردد، البته با توجه به پيشگفتار كتابتان.

اغراق نيست. حتي در دوره تحصيل در دبيرستان، وقتي قصه‌ بر دار كردن حسنك را در كتاب درسي مي‌خوانديم، احساس مي‌كردم اين متن، چيزي دارد بيش از آنچه وانمود مي‌كند. وقتي نگراني از سرنوشت حسنك، حتي اشك به چشمان دانش‌آموزان بي‌اعتناي طبق معمول آورد، تاريخ بيهقي در ذهن من جاي ويژه‌اي يافت و دغدغه سال‌هاي من شد تا اينك، بعد از اين همه سال، هيجان زدگي‌ها و اشتياقم را در يك نوشتار هر چند كوتاه و گذرا پاسخ بدهم.

البته نسل شما متفاوت از نسل امروزي بود، يعني امروز فكر نمي‌كنم دانش‌آموزان دبيرستاني با خواندن بيهقي اشك به چشمشان بيايد.

البته خب نسل ما كمي جدي‌تر با ادبيات روبه‌رو مي‌شد، يعني متون در ميان بچه‌ها حضور داشت. من يادم هست وقتي كه در سن دبيرستان بوديم خيلي از شعرهاي معاصر را به شكل عمومي همه حفظ بودند. مثلا كمتر كسي بود كه شعر كوچه مشيري را حفظ نباشد. انگار ادبيات حضور جدي‌تري بين نسل جوان داشت.

فكر مي‌كنيد تاريخ بيهقي به امروز چقدر ربط دارد؟

ببينيد! من در ادبيات (جدا از دلمشغولي‌ها و دغدغه‌هايم) بيشتر روي ادبيات معاصر كار مي‌كنم. در دانشگاه، دروسي هم كه تدريس مي‌كنم، بيشتر ادبيات معاصر است. علاقه خودم هم روي شعر و داستان معاصر است. اين‌كه سراغ تاريخ بيهقي رفتم اين خودش نشان مي‌دهد كه چيزي امروزي در كار بوده وگرنه من اين وقت را براي كارهاي معاصر مي‌گذاشتم.

وقتي بيهقي را ورق مي‌زدم، هميشه به اين فكر مي‌كردم كه اين متن اگر چه نثر است، ولي با نثرهاي مرسوم تفاوت‌هاي اساسي دارد، به عنوان مثال در اين متن موسيقي كلمات و جملات را مي‌شود براحتي احساس كرد. لذت بردن از متن بيهقي، زماني براي من بيشتر مي‌شد كه مي‌ديدم در متن‌هاي محبوب روزگار خودم هم مثلا شعر شاملو خيلي وقت‌ها احساسي شبيه به متن بيهقي پيدا مي‌شود.

نمونه‌هايي به ياد داريد؟

بله. بعضي وقت‌ها مي‌ديدم شاملو به طور مستقيم از بيهقي برداشت كرده است. مثلا شاملو گفته بود «آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود» يادم مي‌آمد كه بيهقي مي‌گويد «مسعود فسخ عزيمت بر داد كرد» يا وقتي شاملو در «ابراهيم در آتش» مي‌گويد: «دريغا، شيرآهن كوه مردا كه تو بودي» مستقيما ياد جمله مادر حسنك مي‌افتادم كه مي‌گفت: «بزرگا مردا كه اين پسرم بود.» اين از جهت نحو و از جهت كاركردي كه از واژه‌ها و اصوات مي‌گيرد انگار يك متن است. درست است كه يكي شاعرانه‌تر نگاه مي‌كند.

اين مصداق‌ها تنها دليل شما براي معاصر دانستن تاريخ بيهقي است؟

مسلما نه. اين يكي از دلايل بود. مثلا وقتي داستان‌هاي محمود دولت آبادي را مي‌خواندم با آن لحن خراساني آهنگيني كه دارد احساس مي‌كردم كه تاريخ بيهقي، مشربي‌بوده است. يعني مورد مطالعه كساني قرار مي‌گرفته است كه به صورت جدي كار معاصر كردند. برايم جذاب بود كه ببينم بيهقي مگر چه دارد. متون نثر ديگر قبل و بعد از بيهقي را كه مي‌خواندم (با اين‌كه همه‌شان زيبا بودند) ولي فكر مي‌كردم صداي بيهقي با بقيه فرق دارد. بخصوص اين‌كه بيهقي نمي‌خواست اثر ادبي خلق كند. بيهقي داشت تاريخ مي‌گفت. ما در آن دوره با نثر آدم‌هايي روبه‌روييم كه مباني عرفاني بيان مي‌كنند و به طريقي به ادبيات متصل‌ترند ولي شما مي‌بينيد نثر بيهقي از آنها ادبياتي‌تر است با اين‌كه هدفش ادبيات نبوده است.

و بالاخره تصميم گرفتيد از بيهقي بنويسيد؟

بله . اما اين اتفاق وقتي رخ‌ داد كه يكي از دوستان من پيشنهادش را به انتشارات ققنوس داد.

همه تلاشم اين است كه شعوري در تاريخ بيهقي جستجو كنم كه تا حالا ديده نشده يا تا به حال به اين سبك ديده نشده است

با اين‌كه سال‌ها روي بيهقي مطالعه كرده بودم و حتي فيش برداري هم كرده بودم، اما همه اينها را كنار گذاشتم و دوباره به خواندن بيهقي نشستم. سبك ادبيات بيهقي يك چيزي مي‌گويد و ما چيزي بيش از آن چيزي كه او گفته برداشت مي‌كنيم و اين خاصيت ادبيات است. فكر مي‌كردم بيهقي كه براي ما تاريخ تعريف مي‌كند، اگر من مدعي‌ام كه بيهقي ادبيات است، بايد اين ويژگي را داشته باشد و رفتم سراغ مفاهيم پنهاني اش و ديدم چقدر مطلب از دلش درمي‌آيد.

شما در اين اثر به نوعي بيهقي را دوباره معرفي كرديد. شايد قياس درستي نباشد اما وقتي عباس كيارستمي نگاه دوباره‌اي به شعر‌هاي سعدي انداخت، خيلي‌ها دوباره به سوي شعر سعدي كشيده شدند. فكر مي‌كنيد شعور قلم مي‌تواند همين نقش را داشته باشد؟ يعني بتواند دوباره نگاه عده‌اي را به سمت تاريخ بيهقي معطوف كند؟

اميدوارم اين تاثير را داشته باشد. من قاعدتا فقط مي‌خواستم درباره بيهقي بنويسم. اما با پيشنهادهاي ناشر قرار شد گزيده‌اي از بيهقي را هم در ادامه كتاب بگذاريم كه شكل كتاب درسي هم بتواند پيدا بكند. حالا اگر هر كسي به عنوان كتاب درسي هم سراغ آن برود، مي‌تواند اين مقدمه را ببيند. هدف من گزيده بيهقي نوشتن نبود، اما هر كسي به اين موضوع يك جور نگاه مي‌كند. شما به نكته ظريفي اشاره كرديد. شايد به خاطر اين‌كه اسم عباس كيارستمي اسم بزرگي است، اين كاري كه در مورد سعدي كرد توجه ديگران را به اين شاعر جلب كرد و گرنه في‌نفسه كار بزرگي نكرد. فقط به نام عباس كيارستمي من نوعي جذب شدم كه بروم ببينم او چه روايتي از سعدي دارد.

همه آن چيزي كه باعث شد من اين كتاب را بنويسم از جنس همين چيزهايي بود كه به شما گفتم ولي طبيعي است كه وقتي شما زير و بم‌هاي يك متن را نگاه مي‌كنيد و به ديگران مي‌گوييد خود به خود مي‌خواهيد شناختي از متن بدهيد، ولي من دوست نداشتم به عنوان يك متن كهن به اين متن نگاه شود. همه تلاشم اين است كه شعوري در اين متن جستجو كنم كه تا حالا ديده نشده يا تا به حال به اين سبك ديده نشده است. در دوره كارشناسي ادبيات 2 واحد كتاب درسي در مورد تاريخ بيهقي تدريس مي‌شود. همكاران من مي‌روند و از روي كتاب مي‌خوانند و به عنوان يك متن قديمي از مولفه‌هاي سبكي‌اش مي‌گويند و معني مي‌كنند و عبور مي‌كنند. من هميشه وقتي بيهقي درس دادم به دنبال اين بودم كه اينجا مثلا منظور بيهقي در اين دوره تاريخي چه بوده است؟ فكر مي‌كردم يك الگو بدهم، نه از جهت روش كاري، بلكه نوع نگاه الگويي باشد براي جوان‌تر‌ها كه اين متون را مي‌شود دوباره ديد و خواند و مفاهيم پنهانش را پيدا كرد. فكر مي‌كنم يك متن بزرگ يك متن زنده است. در هر روزگار مي‌شود به سبك همان روزگار با آن مواجه شد. بيهقي را هم من اين‌طوري ديدم. حالا مطمئنا اين متن كامل نيست. فقط در فرصتي كه داشتم اين حرف‌هاي نانوشته ولي فكر كرده را نوشته‌ام.

دوباره قصد داريد معاصرسازي كنيد يا صرفا به خود ادبيات در دوران معاصر خواهيد پرداخت؟

ممكن است مثل بيهقي درباره حافظ و مولوي در آينده مطالبي‌ منتشر كنم، ولي به ادبيات معاصر بيشتر و گسترده‌تر مي‌پردازم . فكر مي‌كنم مردم ما به شكل غيرطبيعي با ادبيات روزگار خودشان بيگانه‌اند.

فكر مي‌كنيد دليل آن چيست؟

دلايل مختلفي دارد. به سبب اين‌كه كم خوانده شده است، شايد به خاطر فضاهاي تازه اش و از طرف ديگر تبليغ نشده است، در دانشگاه‌ها اصلا كار نشده است. مردم ما به شكل عمومي‌اش ادبيات معاصر را متوجه نمي‌شوند. من وقتي در دانشگاه ادبيات معاصر تدريس مي‌كنم، كارم تاريخ ادبيات گفتن نيست، يعني چيزي كه در كتاب‌ها هست را نمي‌گويم، مي‌روم و چند تا شعر را كه براي بچه‌ها سوال بيشتري دارد به انتخاب خودشان انتخاب مي‌كنم و در شناخت شعر و در فهميدن شعر و لذت بردن از شعر به آنها كمك مي‌كنم و فكر مي‌كنم اين يعني يك جور آشتي‌كردن با ادبياتي كه قاعدتا به ما بيشتر ربط دارد، يعني اين مردم با ادبيات روزگار خودشان قاعدتا بايد بيشتر ارتباط داشته باشند.

فكر نمي‌كنيد بخشي از تقصير قهر مردم عادي با ادبيات معاصر خودشان را بشود به گردن مولفاني انداخت كه قرار بود به آنها معرفي كنند؟ مثلا شما؟

قبول دارم. ببينيد! گاهي بعضي از متخصصان ادبيات معاصر براي بررسي شعر معاصر از تئوري‌هاي فاخر ادبيات در جهان به عنوان پشتوانه استفاده مي‌كنند و آنقدر به مسائل تكنيكي ادبي‌ مي‌پردازند كه مخاطبانشان در بهترين شكل فقط مي‌توانند دانشجوي ادبيات باشند.

من يك برنامه در راديو صداي آشنا دارم به اسم «با شعر در حوالي امروز» كه در آن يك شعر معاصر را به زبان مردم طوري حلاجي مي‌كنم كه مخاطب متوسط ما بتواند اين شعر را بفهمد و از آن لذت ببرد. حتي در بعضي موارد در حد معني كردن. البته من مدعي‌ام كه شعر قطعيت ندارد و معني كردن شعر كاري بي‌معني است؛ اما كمك به دريافت معاني احتمالي شعر مي‌تواند در لذت شعر سهم زيادي داشته باشد.

عدم قطعيت بايد هميشه در كنار ذهنمان باشد. ببينيد شعر سهراب در دوره‌اي مد شد. در دوره‌اي كه مردم ما بدون اين‌كه بفهمند واقعا سهراب چه مي‌گويد، فقط به دليلي كه آثارش شيك بود سراغ آن رفتند. ولي من مي‌آيم يك شعر سهراب را در بعضي موارد كلمه به كلمه حلاجي مي‌كنم. از جهت موسيقي‌اش، از جهت مفاهيم سمبليكش، از جهت زيبايي‌شناسي‌اش تا مخاطبم به واسطه آن شعر، زبان سهراب را بفهمد.

مردم بايد روزي لهجه شعر معاصر را متوجه شوند و اين انجام نمي‌شود جز اين‌كه درباره‌اش بيشتر صحبت شود يا شعر معاصر بيشتر خوانده شود، ولي متاسفانه شعر معاصر زياد خوانده نمي‌شود.

چرا خود شما بيشتر اوقات نگاهتان به ادبيات نگاهي تمجيدي است تا انتقادي؟

البته در راديو اين‌طوري است. من تمام تلاشم در راديو اين است كه مردم عادي كشور ما با ادبيات و هنر ارتباط برقرار كنند و بيشتر بتوانند به آن فكر كنند. بله انتقاد به هر كدام از شاعران چه معاصر و چه قدما وارد هست. من سر كلاس سعدي گاهي از سعدي انتقاد مي‌كنم ولي در راديو نمي‌شود اين كار را كرد. ممكن است نقطه ضعف‌ها يا علت‌ها و بيماري‌هاي شعر سهراب را بارها سر كلاس بگويم، ولي سرانجام فكرمي‌كنم شعر ما همين‌طوري هم كم خوانده شده است، بعضي اوقات چشم روي هم مي‌گذارم تا بچه‌ها علاقه‌مند شوند چون فكر مي‌كنم شعر مربوط به آنهاست و مظلوم واقع شده است. از خود نيما شروع بكنيد تا شعر معاصر امروز. اين آثار كم خوانده شده است.

میثم اسماعیلی