سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي
جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت
را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
م-اميد
۵:
نخستين مجموعهشعرِ مهدي اخوانثالث بعد از كودتاي 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاري که پيش از روزهاي كودتا سروده شدهاند، فضاي حاكم بر اين مجموعه، آميختهاي است از حس تنهايي و حسرتِ روزگاران شيرين بر باد. زمستان فريادكنندهي زخمهاي تازه است. رنج مهدي اخوان ثالث در اين مجموعه اما، نه برخاسته از تقدير نوع انسان، كه برخاسته از سرگذشت انساني است كه راه به خطايي معصومانه برگزيده و چون چشم گشوده، جز رهزناني كه به تاخت دور مي شوند، هيچ نديده است: ”هر كه آمد بار خود را بست و رفت،\ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب”. زمستان روايت تقدير انسان عصري ويژه در سرزميني ويژه است؛ روايتِ تقديرِ انساني كه گذشتهي بهيغمارفتهي خود را هنوز پرمعنا مييابد. و
يأس مهدي اخوانثالث در زمستان با حيرت آميخته است؛ يأس مردي كه سوزِ زخمهايش فرصت انديشيدن به چراييها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،\من نخواهم برد اين از ياد :\كآتشي بوديم كه بر ما آب پاشيدند”. انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسيده است. زمستان چشم جستوجو نبسته است: ”در ميكدهام؛ دگر كسي اينجا نيست\واندر جامم دگر نمي صهبا نيست\مجروحم و مستم و عسس ميبردم\مردي، مددي، اهل دلي، آيا نيست”؟ پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنيده روشن است: مددي نيست. نه مددي، نه دستي، نه كلامي: ”سلامت را نميخواهند پاسخ گفت\سرها در گريبان است.\... و گر دست محبت سوي كس يازي؛\به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛\كه سرما سخت سوزان است”.
ترديدها اما هنوز به جاي خويش باقي است؛ در ديار ديگري شايد برسر خستهگان سقف ديگري باشد : « بيا اي خسته خاطر دوست / اي مانند من دلکنده و غمگين !/ من اينجا بس دلم تنگ است ./ بيا ره توشه برداريم ، / قدم در راه بي فرجام بگذاريم » زير هيچ سقفي اما ، صدايي ديگر نيست ؛ ثالث پيام كرك ها را لبيك مي گويد:”بده... بدبد. چه اميدي؟ چه ايماني؟ كرك جان خوب مي خواني”. مجموعه شعر زمستان ترديدي است كه به يقين ميگرايد، زخمي است كه كهنه ميشود، حيرتي است كه عادت ميشود؛ زمزمهاي كه در غار تنهاييي انسان مكرر ميشود: ”چه اميدي؟ چه ايماني”؟
دومين مجموعه شعر مهدي اخوان ثالث در سالهاي بعد از كودتاي 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است. ثالث كه در مجموعه شعرِ زمستان با كركها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ خويش باز ميگردد؛ به جهاني كه آدمي در آن از وحشتِ سترونيي زمانه، نخبخيههاي رستگاري را در روزگاران كهن ميجويد:”سالها زين پيشتر من نيز\خواستم كين پوستين را نو كنم بنياد.\با هزاران آستين چركين ديگر بركشيدم از جگر فرياد:\اين مباد! آن باد!\ناگهان توفان بيرحمي سيه برخاست”. شاعر آخر شاهنامه هنوز دست به سوي ياري خيالي دراز مي كند، هرچند نيك مي داند كه در زمانهاش شيفتهجاني نيست: “شب خامش است و خفته در انبان تنگ وي\شهر پليدِ كودنِ دون، شهر روسپي،\ناشسته دست و رو.\برف غبار بر همه نقش و نگار او”. و
شهرِ مهدي اخوان ثالث چونان دهشتناك است كه او راهي ندارد، جز اينكه اندكاندك از زمانهي خود برگذرد و در تلخفرجاميي انسان عصرِ خود، تلخفرجاميي نوعِ انسان را دريابد. هنگام كه زخمها از ماندهگي سياه ميشوند، ثالث سياهيي روزگارش را با سرنوشت ازليي انسان پيوند ميزند. خوف حضور دقيانوس ماندهگار است: ”چشم ميماليم و ميگوييم: آنك، طرفه قصر زرنگارِ صبح شيرينكاره\ليك بي مرگ است دقيانوس.\ واي، واي، افسوس”. آخر شاهنامه به زخم فاجعه نااميدانهتر مينگرد، به سرنوشت مجروحان زمانه رنگي ازلي مي زند و همهي اندوه زمانه را در دل مرداني كه درماني نمي جويند، انبوه ميكند:”قاصدك \ابرهاي همه عالم شب و روز\در دلم ميگريند”.
از اين اوستا، سومين مجموعه شعرِ مهدي اخوانثالث بعد از كودتاي 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامهاي است كه قد كشيده است. نگاهي از دور تا فاجعه پُررنگتر بهچشم بيايد. اينك اگرچه ابري چون آوار بر نطع شطرنجِ رؤيايي فرودآمده است، اينك اگر چه ديري است نعش شهيدان بر دست و دل مانده است، اينك اگر چه هنوز بايد پرسيد: ”نفرين و خشم كدامين سگ صرعي مست\اين ظلمت غرق خون و لجن را\چونين پر از هول و تشويش كرده است”؟ اما چه پاسخ اين سئوال، چه چراييي گستردهگيي آن ابر و چه عمق اندوه برخاسته از حضور نعش شهيدان را بايد در سرنوشت نوعِ انسان جست؛ چه اينها همه نمودهايي است از آن تقديرِ ازلي كه بر لوحي محفوظ نوشته شده است؛ خطي بر كتيبهاي:”و رفتيم و خزان رفتيم، تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود\يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: كسي راز مرا داند\كه از اينرو به آنرويم بگرداند.” و چون كتيبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان: ”كسي راز مرا داند،\كه از اينرو به آنرويم بگرداند”.
در ازاين اوستا، مهدي اخوانثالث از زمانهي خويش فاصله ميگيرد تا آنرا آيينهي بيفرجاميهاي نوعِ انسان بينگارد. اگر زمستان از سرماي ناجوانمردانه مينالد، ازاين اوستا تعبير سرما است. اگر زمستان مرثيهاي بر مرگ ياران است، از اين اوستا نوحهاي در سوكِ پيشانيي سياه انسان است. اگر زمستان اندوه برخاسته از پيروزيي تن بهقدرت سپردهگان است، ازاين اوستا افسوس بيمرگيي دقيانوس است؛ پژواك صداي همهي رهجويان در همهي روزها؛ صدايي در غارِ بيرستگاري: ”غم دل با تو گويم، غار!\بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟\صدا نالنده پاسخ داد:\ آري نيست”.
|
م-اميد
۴: هيچ كس نمي داند در آن روز نخست چه كسي تنهايي و ترس را احساس كرد؛ نخست چه كسي يار ديروزي را به انگشت به گزمهها نشان داد يا زير مشت گرفت؛ اما چهرهي رنجور مصدق در آستانهي دادگاه، دستي كه كاشاني به مهرباني به پشت زاهدي زد، هجوم شركتهاي نفتيي انگليسي- آمريكايي به ايران، كشف محل اختفاي فاطمي، لورفتن سازمان افسريي حزب توده، درج تنفرنامههاي رنگارنگ در روزنامهها و حتا تصوير چهرههاي پرخشم آنان كه تا دم مرگ بر اعتقاد خود پايفشردند، تجليي خود را در ناباوري و حيرت همهگاني يافت؛ ناباوري و حيرت مردمي كه ناگهان خود را هيچ يافتند و تكيهگاههاي خود را فروريخته. 28 مردادماه سال 1332 روز آغاز يك سقوط بود؛ روز ترس و آه؛ روز كوچك شدنِ آدمي. اوج شعر مهدي اخوان ثالث در چنين روزگاري نطفه بست؛ شعر او تبلور فرياد كساني بود كه با كوچكي پيوند نميتوانستند و بزرگيي دوبارهي كوچكشدهگان را نيز باور نداشتند؛ تبلور فرياد كساني كه عقربههاي آرزوهايشان با چنين جهاني همخواني نشان نميداد. شعر مهدي اخوان ثالث اندوه همهي جانها و هرزهگيي خاك جهان را پشتوانه داشت. او به هيچ چراغي دل نبست؛ نه چراغي و نه سواري. پهنهي برآمده از خيال او دورتر از آن بود كه دست يافتني بنمايد. مهدي اخوان ثالث از پرنده سوختهگيي بالها را باور داشت و از انسان بيسرانجامي را. چنين بود كه روزگار پس از كودتا را هيچ كس چون او نسرود. بعد از كودتاي 28 مردادماه سال 1332 واژهي شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسياري نشست. نيما يوشيج به حضور شب چون كوچهگردي بيطرف شهادت داد؛ بيآنكه آن را ميرا يا مانا بينگارد: ”هست شب يك شبِِ دم كرده و خاك\رنگ رخ باخته است”. نادر نادرپور به زرديي دلفريب نور دل بست؛ هر چند كه به ناتوانيي خويش در ستيز با حريف اعتراف كرد: ”اندام من اندام شمعي واژگون است\كز جنگ با شب پاي تا سر غرق خون است\... \هر چندكه مي داند كه اين نور\از مرگ با او دورتر نيست\اما در اين غم نيز مي سوزد كه افسوس\از آن آتش ديرين كه در او شعله مي زد\ ديگر خبر نيست\ديگر اثر نيست”. اسماعيل شاهرودي در هنگامهي حضور يأسها و شكستها چشم آرزو فرو نبست: ”تنها من مانده ام\و چله نشيني يأسها و شكستها\...خرابه اين تنهايي را امّا\به جاي خواهم گذارد\...و خواهم پيمود\تنگه وحشتزايي را\كه در فاصله اكنون\و دنياي فرداست”. محمد زهري از مرگ اميدها خبر داد؛ از مرگ مردي كه تاوان دلبستگيهاي بيسرانجاماش را پرداخته بود: “آن مرد خوش باور كه با هر گريه، مي گرييد و با هر خنده، ميخنديد\...\ نوميدواري دشنه در قلبش فروبرده است\اينك به زير ساية غم، مرده است”. احمد شاملو كه تسليم يكسره به يأس را خوش نمي داشت، گاه خسته مي سرود كه: ”دست بردار، ز تو در عجبم\به در بسته چه مي كوبي سر”. گاه پنجره رو به دريا مي گشود كه: ”چله نشسته قُرق به ساحل اگر چند\با دل بيمار من عجب اميدي است”. گاه سلاح براي روز موعود دورِ سر ميچرخاند كه:”دخترانِ شرم\ شبنم\ افتادگي\رمه \... بين شما كدام\صيقل مي دهيد\سلاح آبايي را\براي\روز\انتقام”؟ گاه روز سبز را بشارت مي داد كه: ”روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد\و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت”. مهدي اخوانثالث امّا، نه روز ديگري را انتظار ميكشيد و نه چون يك شاهد بيطرف به شب مينگريست. او فتوا مي داد كه خاك جهان را جز سياهي رنگ ديگري بر پيشاني نيست؛ هر چند كه گاه عاصي از ستمِ كمرشكن، اسكندري طلب ميكرد و گاه خستهخاطردوست را به سفري بيفرجام فرا ميخواند.
|
|
گشتی کوتاه با اخوان در تقويم تاريخ(۳ |
|
سهشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤ م-اميد در آن سالها باور به تولد روزي ديگر، ايمان به توان خويش و حس بهبازيگرفته شدن در صحنهي سياسي، همهي ذهنيت مردمي را ميساخت كه به تغيير تقدير خويش چشم اميد داشتند. آن سالها، روزگار شوق و خيال معصومانه بود و جهان شعر فارسي هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت اين شوق و خيال شانه خالي كند. در آن سالها هوشنگ ابتهاج با نگاه به همسايهي شمالي كه تبلور همهي نيكبختيهاي سترگ شمرده مي شد، چنين سرود: ”در نهفت پردة شب دختر خورشيد\نرم مي بافد\دامن رقاصة صبح طلايي را”. سياوش كسرايي جان شاعر فردا را تصوير كرد؛ شاعري كه اندوه را خاطرهاي دور ميانگارد. يقين او به تولد سرايندهاي كه بر شعرهايش عطر گل نارنج مينشيند، بي خدشه بود: ”پس از من شاعري آيد\كه مي خندند اشعارش\كه مي بويند آواهاي خودرويش\ چون عطر سايه دار و ديرمان يك گل نارنج”. احمد شاملو به خشم ستمديدگان سلام كرد؛ به خون جوشان آنان كه عدالت را بشارت مي دادند: ”اكنون اين منم و شما...\و خون اصفهان\خون آبادان\و قلب من مي زندتنبور\ و نفس گرم و شور مردان بندر معشور\در احساس خشمگينم\ميكشد شيپور”. مهدي اخوانثالث نيز محوِ روزگارش بود. او در سال 1328 اميد پيروزيي رنجبران را پاي كوبيد: ”عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شد\زبر و زير يقين زير و زبر خواهد شد\... گويد اميد سر از بادة پيروزي گرم\رنجبر مظهر آمال بشر خواهد شد”. در آن سالها، مهدي اخوانثالث طراح طرحي ديگر بود؛ مايل به برافكندن بنيان جهان: ”برخيزم و طرح ديگر اندازم \بنياد سپهر را براندازم\...هر جا كه روم، سرود آزادي\چون قافيه مكرر اندازم”. جان پراندوه و ديرباور او اما بسيار پيش از ديگران به استقبال روزهاي بد رفت. در پشت همهي فريادها و شعارها مردمي ايستاده بودند كه رخوتشان ديرپا بود و آرزوهايشان به لقمه ناني خريدني: ”ملت گاهي بخواب، گاهي بيدار\و آبروي خود نهاده در گرو نان\...\گاه گرفتار جلوه هاي دروغين\گاه بكف، پتك و داس، سركش و غصبان”. ترديد در دل مهدي اخوان ثالث جوانه زده بود؛ ترديد به معبر آرزوها:”ديگر بگو كدام خدا را كنم سجود؟\يا شيوة كدام پيمبر برم بكار”. مهر زردشت و مزدك و ماني و بودا بايد همان روزها به دل او نشسته باشد. |
|
گشتی کوتاه با اخوان در تقويم تاريخ(۲ |
|
پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤ م ـ اميد
۲ـ بخش عمدهي شعر فارسي در سالهاي 1320تا 1357هجريي شمسي را ميتوان واقعيتِ مستحيل در ترفندهاي شاعرانه خواند؛ تصويركنندهي مراحل گوناگون يك نبرد در مقابل قدرت حاكم. در اين دوران همهي تشبيهها، استعارهها، نمادها، تغييرات دستوري، همهي هنجارشكنيها و قاعدهافزاييها (2) در خدمت شعر بيان بهكار گرفته شد؛ بيان چهگونهگي، چرايي و چهبايديي جهاني كه حضور قدرتمندان را خوش نميداشت. شعر بيان در تقابل با قدرت و بر مبناي باور به ارزشي همهگاني سروده ميشد. در اين نوع شعر، حسرت، ستايش و يا مرثيه تنها موقعيت اردوي خير در مقابل قدرت را استعاري ميكرد؛ موقعيت آرزو در مقابل نظم سياسي را. فضاي حاكم بر شعر فارسي در فاصلهي سالهاي 1320 تا 1357 را در قامتِ چهار واژه يا عبارت مي توان بازخواند: بشارت، يأس، سرگرداني و ستايش قهرمانان. سقوط رضاخان و اطمينان به توان انسان براي برپاييي جهاني ديگر در فاصلهي سالها 1320تا 1332 شعر بشارت را ساخته است؛ كودتاي 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ هميشه ي حماسه سازان در فاصله ي سال هاي 1332 تا 1341 شعر يأس را آفريده است ؛ ظهور دوباره ي مبارزان در صحنه و باور به کورسويي ديگر ، در فاصله ي سال هاي 1341 تا 1349 شعر سرگرداني را ساخته است ؛ نبرد سياهکل و شگفتي از توان ايثار انسان در فاصله ي سال هاي 1349 تا 1357 شعر حماسي را آفريده است . دمي به صداي مهدي اخوان ثالث در همه ي اين سال ها گوش فرا دهيم ؛ به صداي يأس و خسته گي |
ـ اميد
۶:
سالها مي گذرند. فاصلهي سالهاي 1341 تا 1349 سالهاي ديگري است. محمدرضا شاه پهلوي پرچمدار انقلاب سفيد ميشود. سرمايهداري به روستاها سر ميزند. طبقهي متوسط سر بر ميآورد؛ كالاهاي غربي بازار ايران را تصرف ميكنند. جبههي ملي و نهضت آزادي به ميدان مي آيند، جلال آل احمد غربزدگي را مينويسد؛ جنبش اسلامي روح الله خميني را مييابد. حسنعلي منصور ترور مي شود. طيب حاج رضايي شورش پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علمداري ميكند. خليل ملكي و ياراناش محاكمه مي شوند. محمدرضاشاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار ميگيرد. تشييع جنازهي غلامرضا تختي، صحنهي اعتراض به رژيم شاهنشاهي ميشود. كانون نويسندهگان ايران پا ميگيرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج ميگذارد، شاعران نيمخيز ميشوند و غبار جامه مي تكانند؛ در برزخي ميان جستوجوي چشم انداز و دلي پر از اندوههاي پايا. و
در آن سالها اسماعيل خويي بر خيزش خشمي گواهي مي دهد كه دوزخ را ويران خواهد كرد: “دير يا زود\خشمي از دوزخ خواهد گفت:\”آتش”. نادر نادر پور اما، از آوازهاي كهنه دلزده است: ”در زير آفتاب، صدايي نيست... غير از صداي رهگذراني كه گاهگاه،\تصنيف كهنهاي را در كوچههاي شهر\با اين دو بيت ناقص آغاز مي كنند:\آه اي اميد غايب!\آيا زمان آمدنت نيست”؟ محمود مشرف آزاد تهراني به تداوم سياهيها شهادت مي دهد؛ به بيپناهيي كودكاني كه خوابهايشان خالي است: ”عروسكها را در شب تاراج كردهاند\... در شهر چهرهها را در خواب كردهاند”. حميد مصدق به محمود مشرف آزاد تهراني از زبان قطرههاي باران پاسخ ميدهد: ”و گوش كن كه ديگر در شب\ديگرسكوت نيست\اين صداي باران است”. محمدرضا شفيعيكدكني در كنار حميد مصدق ميايستد: ”امروز\از كدورت تاريك ابرها در چشم بامدادان\فالي گرفتهام\پيغام روشنايي باران”. فريدون مشيري به پيشبينيي كدكني اعتقادي ندارد: ”كاش ميشد از ميان اين ستارگان كور\سوي كهكشان ديگري فرار كرد”. فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش برابري ميبيند: ”كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي ميآيد\و سفره مياندازد\ونان را قسمت ميكند”. خسرو گلسرخي طراوت جنگل را دست نياز دراز ميكند: ”جنگل\اي كتاب شعر درختي\با آن حروف سبز مخمليت بنويس\بر چشمهاي ابر بر فراز،\مزارع متروك:\باران\باران”. احمد شاملو اندوه ازپايافتادهگان را مينالد:”از مهتابي\به كوچه تاريك\خم ميشوم\و به جاي همه نوميدان\ميگريم”. منصور اوجي از اين همهتناقض خسته است:”در دياري كه\يكي از شور ميگويد، يكي از پردة بيداد\...\ميشود آيا كساني يافت\راهشان يكراه\فكرشان يكجور\جادههاي دوستيشان از كجي بس دور”؟
در روزگاري چنين آشفته، مهدي اخوانثالث كه ساز زمانه را با آواي جان خويش همخوان نمييابد، با زباني كه در آن سماجت و پَرخاش به جاي آرامش مأيوسانه و اتكاءبهنفس نشسته است، دلخوشيهاي خامسرانه را هشدار ميدهد. اكنون تناقضهاي او تناقضهاي خسته مردي است كه گاه سر در گريبان دارد و گاه ميانديشد همدلي با رهروان را بايد شعري سرود؛ سرگرداني كه گاه فالي ميگيرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، درياب اشاراتم\نجات قوم خود را من شعاري ديگر دارم\...\بهين آزادگر مزدشت، ميوهي مزدك و زردشت\كه عالم را ز پيغامش رهاي ديگري دارم”. او نويد ميدهد كه از تنهايي و اندوه دل خواهد كند اگر ياران شهري در خور بيارايند: ”دلم خواهد كه ديگر چون شما و با شما باشم\ ...\ طلسم اين جنون غربتي را بشكنم شايد،\و در شهر شما از چنگ دلتنگيها رها باشم\ ...\كه تا من نيز،\به دنياي شما عادت كنم، يكچند\هواي شهر را با صافي پاكيزه و پاكي بپالاييد”.
شهرِ مهدي اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد كرد: ”چه اميدي؟ چه ايماني؟\نميداني مگر؟ كي كار شيطان است\برادر! دست بردار از دلم، برخيز\چه امروزي؟ چه فردايي”؟ پاسخي نيست؛ تنها باد زمانه به سويي ديگر ميوزد؛ چنان به شتاب كه مهدي اخوان ثالث دست به تسليم بلند ميكند: “اينك بهار ديگر، شايد خبر نداري؟\يا رفتن زمستان، باور دگر نداري”؟ تسليم مهدي اخوان ثالث در مقابل مناديان بهار اما، چندان نميپايد. سرمازدهگان مرگ زمستان را باور ندارند
رضا عبادي جامخانه دبير تاريخ وعلوم اجتماعي شهرستان نكا دانشجوي دوره دكتري تاريخ دانشگاه علوم وتحقيقات تهران-نکاتی پیرامون تاریخ -جغرافیا - اجتماعی - تحقیق وپژوهش -مازندران شناسی (نکا- ساری و...)-روش های تدریس -نمونه سوالها