افسانه-نیما-از مشورترین سروده های نیما
افسانه
در شب تيره، ديوانه اي كاو
دل به رنگي گريزان سپرده،
د دره ش سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ي گياهي فسرده
مي كند داستاني غم آور.
در ميان بس آشفته مانده،
قصه ي دانه اش هست و دامي.
وز همه گفته نا گفته مانده
از دلي رفته دارد پيامي.
داستان از خيالي پريشان:
ـ «اي دل من، دل من، دل من!
بينوا، مضطرا، قابل من!
با همه خوبي و قدر و دعوي
از تو آخر چه شد حاصل من،
جز سرشكي به رخساره ي غم؟
آخر - اي بينوا دل! ـ چه ديدي
كه ره رستگاري بريدي؟
مرغ هرزه درايي، كه بر هر
شاخي و شاخساري پريدي
تا بماندي زبون و فتاده؟
مي توانستي اي دل، رهيدن
گر نخوردي فريب زمانه،
آنچه ديدي، ز خود ديدي و بس
هر دمي يك ره و يك بهانه،
تا تو ـ اي مست! ـ با من ستيزي،
تا بسر مستي و غمگساري
با «فسانه» كني دوستاري.
عالمي دايم از وي گريزد،
با تو او را بود سازگاري
مبتلايي نيابد به از تو.»
افسانه: «مبتلايي كه ماننده ي او
كس در اين راه لغزان نديده.
آه! ديري است كاين قصه گويند:
از بر شاخه مرغي پريده
مانده بر جاي از او آشيانه.
ليك اين آشيان ها سراسر
بر كف بادها اندر آيند.
رهروان اندر اين راه هستند
كاندر اين غم، به غم مي سرايند . . .
او يكي نيز از رهروان بود.
در بر اين خرابه مغازه،
وين بلند آسمان و ستاره
سال ها با هم افسرده بوديد
وز حوادث به دل پاره پاره،
او ترا بوسه مي زد، تو او را» . . .
عاشق: «سال ها با هم افسرده بوديم
سال ها همچو واماندگاني،
ليك موجي كه آشفته مي رفت
بودش از تو به لب داستاني.
مي زدت لب، در آن موج، لبخند.»
افسانه: «من بر آن موج آشفته ديدم
يكه تازي سراسيمه.»
عاشق: «اما
من سوي گلعذاري رسيدم
در همش گيسوان چون معما،
همچنان گردبادي مشوش.»
افسانه: «من در اين لحظه، از راه پنهان
نقش مي بستم از او بر آبي.»
عاشق: «آه! من بوسه مي دادم از دور
بر رخ او به خوابي ـ چه خوابي! ـ
با چه تصويرهاي فسونگر!
اي افسانه، فسانه، فسانه!
اي خدنگ ترا من نشانه!
اي علاج دل، اي داروي درد
همره گريه هاي شبانه!
با من سوخته در چه كاري؟
چيستي! اي نهان از نظرها!
اي نشسته سر رهگذرها!
از پسرها همه ناله بر لب،
ناله ي تو همه از پدرها!
تو كه اي؟ مادرت كه؟ پدرت كه؟
چون ز گهواره بيرونم آورد
مادرم، سرگذشت تو مي گفت،
بر من از رنگ و روي تو مي زد،
ديده از جذبه هاي تو مي ختف.
مي شدم بيهش و محو و مفتون.
رفته رفته كه بر ره فتادم
از پي بازي بچگانه،
هر زماني كه شب در رسيدي،
بر لب چشمه و رودخانه
در نهان، بانگ تو مي شنيدم.
اي فسانه! مگر تو نبودي
آن زماني كه من در صحاري،
مي دويدم چو ديوانه، تنها،
داشتم زاري و اشكباري،
تو مرا اشك ها مي ستردي؟
آن زماني كه من، مست گشته،
زلف ها مي فشاندم بر باد،
تو نبودي مگر كه هم آهنگ
مي شدي با من زار و ناشاد،
مي زدي بر زمين آسمان را؟
در بر گوسفندان، شبي تار
بودم افتاده من، زرد و بيمار؛
تو نبودي مگر آن هيولا،
ـ آن سياه مهيب شرربار ـ
كه كشيدم ز بيم تو فرياد؟
دم، كه لبخنده هاي بهاران
بود با سبزه ي جويباران
از بر پرتو ماه تابان،
در بن صخره ي كوهساران،
هر كجا، بزم و رزمي ترا بود.
بلبل بينوا ناله مي زد.
بر رخ سبزه، شب ژاله مي زد.
روي آن ماه، از گرمي عشق،
چون گل نار تبخاله مي زد.
مي نوشتي تو هم سرگذشتي . . .
سر گذشت مني ـ اي فسانه! ـ
كه پريشاني و غمگساري؟
يا دل من به تشويش بسته
يا كه دو ديده ي اشكباري؟
يا كه شيطان رانده ز هر جاي؟
قلب پر گير و دار مني تو
كه چنين ناشناسي و گمنام؟
يا سرشت مني، كه نگشتي
در پي رونق و شهرت و نام؟
يا تو بختي كه از من گريزي؟
هر كس از جانب خود ترا راند
بي خبر كه تويي جاودانه.
تو كه اي؟ ـ اي زهر جاي رانده ـ
با منت بوده ره، دوستانه؟
قطره ي اشكي آيا تو، يا غم؟
ياد دارم شبي ماهتابي
بر سر كوه «نوبن» نشسته،
ديده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغاي دو ديده رسته،
باد سردي دميده از بر كوه
گفت با من كه: «اي طفل محزون!
از چه از خانه ي خود جدايي؟
چيست گمگشته ي تو در اين جاي؟
طفل! گل كرده با دلربايي
كر گويجي در اين دره ي تنگ».
چنگ در زلف من زد چو شانه،
نرم و آهسته و دوستانه
با من خسته ي بينوا داشت
بازي و شوخي بچگانه . . .
اي فسانه! تو آن باد سردي؟
اي بسا خنده ها كه زدي تو
بر خوشي و بدي گل من.
اي بسا كامدي اشك ريزان
بر من و بر دل و حاصل من.
تو ددي، يا كه رويي پريوار؟
ناشناسا! كه هستي كه هر جا
با من بينوا بوده اي تو؟
هر زمانم كشيده در آغوش،
بيهشي من افزوده اي تو؟
اي فسانه! بگو، پاسخم ده!» . . .
افسانه: «بس كن از پرسش ـ اي سوخته دل! ـ
بس كه گفتي دلم ساختي خون.
باورم شد كه از غصه مستي.
هر كه را غم فزون، گفته افزون!
عاشقا! تو مرا مي شناسي:
از دل بي هياهو نهفته،
من يك آواره ي آسمانم.
وز زمان و زمين بازمانده،
هر چه هستم، بر عاشقانم:
آنچه گويي منم، و آنچه خواهي.
من وجودي كهن كار هستم،
خوانده ي بي كسان گرفتار.
بچه ها را به من، مادر پير
بيم و لرزه دهد، در شب تار.
من يكي قصه ام بي سر و بن!»
عاشق: «تو يكي قصه اي؟»
افسانه: «آري، آري
قصه ي عاشق بيقراري.
نا اميدي، پر از اضطرابي
كه به اندوه شب زنده داري
سال ها در غم و انزوا زيست.
قصه ي عاشقي پر ز بيمم
گر مهيبم چو ديو صحاري،
ور مرا پيرزن روستايي
غول خواند زآدم فراري،
زاده ي اضطراب جهانم.
يك زمان دختري بوده ام من.
نازنين دلبري بوده ام من.
چشم ها پر ز آشوب كرده،
يكه افسونگري بوده ام من.
آمدم بر مزاري نشسته
چنگ سازنده ي من به دستي،
دست ديگر يكي جام باده.
نغمه اي ساز نا كرده، سر مست،
شب ز چشم سياهم، گشاده
قطره قطره سرشك پر از خون
در همين لحظه، تاريك مي شد
در افق، صورت ابر خونين.
در ميان زمين و فلك بود
اختلاط صداهاي سنگين.
دود از اين خيمه مي رفت بالا.
خواب آمد مرا ديدگان بست
جام و چنگم فتادند از دست
چنگ پاره شد و جام بشكست،
من ز دست دل و دل ز من رست،
رفتم و ديگرم تو نديدي.
اي بسا وحشت انگيز شب ها
كز پس ابرها شد پديدار
قامتي كه ندانستي اش كيست،
باصدايي حزين و دل آزار
نام من در بن گوش تو گفت . . .
عاشقا! من همان ناشناسم
آن صدايم كه از دل برآيد.
صورت مردگان جهانم.
يك دمم كه چو برقي سرآيد.
قطره ي گرم چشمي ترم من.
چه در آن كوه ها داشت مي ساخت
دست مردم، بيالوده در گل؟
ليك افسوس! از آن لحظه ديگر
ساكنين را نشد هيچ حاصل.
سال هاي طي شدند از پس هم . . .
يك گوزن فراري در آنجا
شاخه اي را ز برگش تهي كرد . . .
گشت پيدا صداهاي ديگر . . .
شكل مخروطي خانه اي فرد . . .
گله ي چند بز در چراگاه . . .
بعد از آن، مرد چوپان پيري
اندر آن تنگنا جست خانه.
قصه اي گشت پيدا، كه در آن
بود گم هر سراغ و نشانه،
كرد از من درين راه معني . . .
كي دلي با خبر بود از اين راز
كه بر آن جغد هم خواند غمناك؟
ريخت آن خانه ي شوق از هم،
چون نه جز نقش آن ماند برخاك،
هر چه، بگريست، جز چشم شيطان!»
عاشق: «اي فسانه! خسانند آنان
كه فروبسته ره را به گلزار.
خس، به صد سال طوفان ننالد.
گل، ز يك تندباد است بيمار.
تو مپوشان سخن ها كه داري . . .
تو بگو با زبان دل خود،
ـ هيچكس گوي نپسندد آن را ـ
مي توان حيله ها راند در كار،
عيب باشد ولي نكته دان را
نكته پوشي پي حرف مردم.
اين، زبان دل افسردگان است،
نه زبان پي نام خيزان،
گوي در دل نگيرد كسش هيچ.
ما كه در اين جهانيم سوزان
حرف خود را بگيريم دنبال:
كي در آن كلبه هاي دگر بود؟»
افسانه: «هيچكس جز من، اي عاشق مست!
ديدي آن شور و بشنيدي آن بانگ
از بن بام هايي كه بشكست،
روي ديوارهايي كه ماندند. . .
در يكي كلبه ي خرد چوبين،
طرف ويرانه اي، ياد داري؟
كه يكي پيرزن روستايي
پنبه مي رشت و مي كرد زاري،
خامشي بود و تاريكي شب. . .
باد سرد از برون نعره مي زد.
آتش اندر دل كلبه مي سوخت.
دختري ناگه از در درآمد
كه همي گفت و بر سر همي كوفت:
ـ «اي دل من، دل من، دل من!»
آه از قلب خسته برآورد.
در بر مادر افتاد و شد سرد
اين چنين دختر بيدلي را
هيچ داني چه زار و زبون كرد؟
عشق فاني كننده، منم عشق!
حاصل زندگاني منم، من!
روشني جهاني منم، من!
من، فسانه، دل عاشقانم،
گر بود جسم و جاني، منم، من!
من گل عشقم و زاده ي اشك!
ياد مي آوري آن خرابه،
آن شب و جنگل «آليو» را
كه تو از كهنه ها مي شمردي
مي زدي بوسه خوبان نو را؟
زان زمان ها مرا دوست بودي.»
عاشق: «آن زمان ها، كه از آن به ره ماند
همچنان كز سواري غباري. . .»
افسانه: «تند خيزي كه، ره شد پس از او
جاي خالي نماي سواري
طعمه ي اين بيابان موحش. . .»
عاشق: «ليك در خنده اش، آن نگارين،
مست مي خواند و سرمست مي رفت.
تا شناسد حريفش به مستي،
جام هر جاي بر دست مي رفت.
چه شبي! ماه خندان، چمن نرم!»
افسانه: «آه، عاشق! سحر بود آندم.
سنيه ي آسمان باز و روشن.
جرسش را بجا ماند شيون.
آتشش را اجاقي كه شد سرد.»
عاشق: «كوه ها راست استاده بودند.
دره ها همچو دزدان خميده.»
افسانه: «آري اي عاشق! افتاده بودند
دل ز كف دادگان، وارميده؛
داستانيم از آنجاست در ياد:
هر كجا فتنه بود و شب و كين،
مردمي، مردمي كرده نابود
بر سر كوه هاي «كپاچين»
نقطه اي سوخت در پيكر دود،
طفل بيتابي آمد به دنيا. . .
تا بهم يار و دمساز باشيم،
نكته ها آمد از قصه كوتاه.
اندر آن گوشه، چوپان زني، زود
ناف از شير خواري ببريد.»
عاشق: «آه!
چه زماني، چه دلكش زماني!
قصه ي شادمان دلي بود،
باز آمد سوي خانه ي دل. . .»
افسانه: «عاشقا» جغد گو بود، و بودش
آشنايي به ويرانه ي دل.»
عاشق: «آري افسانه! يك جغد غمناك.
هر دم امشب، از آنان كه بودند
ياد مي آورد جغد باطل،
ايستاده است، استاده گويي
آن نگارين به ويران «ناتل»
دست بر دست و با چشم نمناك.»
افسانه: «آمده از مزار مقدس
عاشقا! راه درمان بجويد.»
عاشق: «آمده با زباني كه دارد
قصه ي رفتگان را بگويد.
زندگان را ببايد در اين غم.»
افسانه: «آمده تا به دست آورد باز،
عاشق! آنرا كه بر جا نهاده است.
ليك چه سود، كاندر بيابان
هول را باز دندان گشاده است.
بايد اين جام گردد شكسته.
به كه ـ اي نقشبند فسونكار! ـ
نقش ديگر برآري كه شايد،
اندر اين پرده، در نقشبندي
بيش ازين نزغمت غم فزايد.
جلوه گيرد سپيد، از سياهي.
آنچه بگذشت چون چشمه ي نوش
بود روزي بدانگونه كامروز.
نكته اينست، درياب فرصت،
گنج در خانه، دل رنج اندوز
از چه؟ ـ آيا چمن دلربا نيست؟
آن زماني كه امرود وحشي
سايه افكنده آرام بر سنگ،
كاكلي ها در آن جنگل دور
مي سرايند با هم هم آهنگ
كه يكي زان ميان است خوانا.
شكوه ها را بنه، خيز و بنگر
كه چگونه زمستان سرآمد.
جنگل و كوه در رستخيز است،
عالم از تيره رويي درآمد
چهره بگشاد و چون برق خنديد.
توده ي برف از هم شكافيد
قله ي كوه شد يكسر ابلق.
مرد چوپان درآمد ز دخمه
خنده زد شادمان و موفق
كه دگر وقت سبزه چراني است.
عاشقا! خيز كامد بهاران
چشمه ي كوچك از كوه جوشيد،
گل به صحرا درآمد چو آتش،
رود تيره چو طوفان خروشيد،
دشت از گل شده هفت رنگه.
آن پرنده پي لانه سازي
بر سر شاخه ها مي سرايد،
خار و خاشاك دارد به منقار،
شاخه ي سبز هر لحظه زايد
بچگاني همه خرد و زيبا.»
عاشق: «در «سريها» به راه «ورازون»
گرگ، دزديده سر مي نمايد.»
افسانه: «عاشق! اينها چه حرفي است؟ اكنون
گرگ ـ كاو ديري آنجا نپايد ـ
از بهار است آنگونه رقصان.
آفتاب طلايي بتابيد
بر سر ژاله ي صبحگاهي.
ژاله ها دانه دانه درخشند
همچو الماس و در آب ماهي
بر سر موج ها زد معلق.
تو هم ـ اي بينوا! ـ شاد بخرام
كه زهر سو نشاط بهار است،
كه به هر جا زمانه به رقص است،
تا به كي ديده ات اشكبار است؟
بوسه اي زن، كه دوران رونده است.
دور گردون گذشته ز خاطر.
روي دامان اين كوه، بنگر
بره هاي سفيد و سيه را،
نغمه ي زنگ ها را، كه يكسر
چون دل عاشق، آواز خوان اند.
بر سر سبزه ي «بيشل» اينك
نازنيني است خندان نشسته،
از همه رنگ، گل هاي كوچك
گرد آودره و دسته بسته
تا كند هديه ي عشقبازان.
همتي كن كه دزديده، او را
هر دمي گانب تو نگاهي است
عاشقا! گر سيه دوست داري،
اينك او را دو چشم سياهي است
كه ز غوغاي دل غصه گوي است.»
عاشق: «رو، فسانه! كه اينها فريب است.
دل ز وصل و خوشي بي نصيب است.
ديدن و سوزش و شادماني
چه خيالي و وهمي عجيب است!
بي خبر شاد و بينا فسرده است!
خنده اي ناشكفت از گل من،
كه ز باران زهري نشد تر.
من به بازار كالا فروشان
داده ام هر چه را، در برابر
شادي روز گمگشته اي را. . .
اي دريغا! دريغا! دريغا!
كه همه فصل ها هست تيره،
از گذشته چو ياد آورم من،
چشم بيند، ولي خيره خيره،
پر ز حيراني و ناگواري.
ناشناسي دلم برد و گم شد،
من پي دل كنون بي قرارم.
ليكن از مستي باده ي دوش،
مي روم سرگران و خمارم.
جرعه اي بايدم، تا رهم من.»
افسانه: «كه ز نو قطره اي چند ريزي؟
بينوا عاشقا!».
عاشق: «گر نريزم
دل چگونه تواند رهيدن؟
چون توانم كه دلشاد خيزم
بنگرم بر بساط بهاران.»
افسانه: «حاليا تو بيا و رها كن
اول و آخر زندگاني.
وز گذشته مياور دگر ياد
كه بدين ها نيرزد جهاني
كه زبون دل خود شوي تو.»
عاشق: «ليك افسوس! چون مارم اين درد
مي گزد بند هر بند جان را.
پيچم از درد بر خود چو ماران،
تنگ كرده به تن استخوان را.
چون فريبم در اين حال كان هست؟
قلب من نامه ي آسمان هاست.
مدفن آرزوها و جان هاست.
ظاهرش خنده هاي زمانه،
باطن آن سرشك نهان هاست.
چون رها دارمش؟ چون گريزم؟
همرها! باز آمد سياهي،
مي برندم به خواهي نخواهي.
مي درخشد ستاره بدانسان
كه يكي شعله رو در تباهي.
مي كشد باد، محكم غريوي.
زير آن تپه ها كه نهان است،
حاليا رو به آواز خوان است.
كوه و جنگل بدان ماند اينجا،
كه نمايشگه روبهان است.
هر پرنده به يك شاخه در خواب.»
افسانه: «هر پرنده به كنجي فسرده،
شب دل عاشقي مست مست خورده.» . . .
عاشق: «خسته اين خاكدان، اي فسانه!
چشم ها بسته، خوابش ببرده.
با خيال دگر رفته از هوش . . .
بگذر از من، رها كن دلم را
كه بسي خواب آشفته ديده است.
عاشق و عشق و معشوق و عالم،
آنچه ديده، همه خفته ديده است،
عاشقم، خفته ام، غافلم من!
گل، به جامه درون پر زناز است.
بلبل شيفته، چاره ساز است.
رخ نتابيده، ناكام پژمرد.
بازگو! اين چه غوغا، چه راز است؟
يك دم و اين همه كشمكش ها!
واگذار اي فسانه! كه پرسم
زين ستاره هزاران حكايت
كه: چگونه شكفت آن گل سرخ؟
چه شد؟ اكنون چه دارد شكايت؟
وز دم بادها، چون بپژمرد؟
آنچه من ديده ام خواب بوده،
نقش يا بر رخ آب بوده.
عشق، هذيان بيماري اي بود،
يا خمار ميي ناب بوده.
همرها! اين چه هنگامه اي بود؟
بر سر ساحل خلوتي، ما
مي دويديم و خوشحال بوديم.
با نفس هاي صبحي طربناك
نغمه هاي طرب مي سروديم.
نه غم روزگار جدايي.
كوچ مي كرد با ما قبيله.
ما، شماله به كف، در بر هم.
كوه ها، پهلوانان خودسر،
سر برافراشته روي درهم.
گله ي ما، همه رفته از پيش.
تا دم صبح مي سوخت آتش.
باد، فرسوده مي رفت و مي خواند.
مثل اينكه، در آن دره ي تنگ،
عده اي رفته، يك عده مي ماند
زير ديوار از سرو شمشماد.
آه، افسانه! در من بهشتي است
همچو ويرانه اي در بر من:
آبش از چشمه ي چشم نمناك،
خاكش، از مشت خاكستر من،
تا نبيني به صورت خموشم.
من بسي ديده ام صبح روشن،
گل به لبخند و جنگل سترده.
بس شبان اندر او ماه غمگين،
كاروان را جرس ها فسرده،
پاي من خسته، اندر بيابان.
ديده ام روي بيمارناكان
با چراغي كه خاموش مي شد،
چون يكي داغ دل ديده محراب
ناله اي را نهان گوش مي شد.
شكل ديوار، سنگين و خاموش.
در هم افتاد دندانه ي كوه.
سيل برداشت ناگاه فرياد.
فاخته كرد گم آشيانه
ماند توكا به ويرانه آباد،
رفته از يادش انديشه ي جفت . . .
كه تواند مرا دوست دارد
وندر آن بهره ي خود نجويد؟
هر كس از بهر خود در تكاپوست،
كس نچيند گلي كه نبويد.
عشق بي حظ و حاصل، خيالي ست!
آنكه پشمينه پوشيد ديري،
نغمه ها زد همه جاودانه؛
عاشق زندگاني خود بود
بي خبر، در لباس فسانه
خويشتن را فريبي همي داد.
خنده زد عقل زيرك بر اين حرف
كز پي اين جهان هم جهاني ست.
آدمي، زاده ي خاك ناچيز،
بسته ي عشق هاي نهاني ست،
عشوه ي زندگاني است اين حرف.
بار رنجي بسربار صد رنج،
ـ خواهي ار نكته اي بشنوي راست ـ
محو شد چشم رنجور زاري،
ماند از او زباني كه گوياست
تا دهد شرح عشق دگرسان.
حافظا! اين چه كيد و دروغيست
كز زبان مي و جام و ساقي ست؟
نالي ار تا ابد، باورم نيست
كه بر آن عشق بازي كه باقي ست.
من بر آن عاشقم كه رونده است!
در شگفتم! من و تو كه هستيم؟
وز كدامين خم كهنه مستيم؟
اي بسا قيدها كه شكستيم،
باز از قيد وهمي نرستيم،
بي خبر خنده زن، بيهده نال.
اي فسانه! رها كن در اشكم
كاتشي شعل زد جان من سوخت.
گريه را اختياري نمانده ست،
من چه سازم؟ جز اينم نياموخت
هرزه گردي دل، نغمه ي روح.»
افسانه: «عاشق! اينها سخن هاي تو بود؟
حرف بسيارها مي توان زد!
مي توان چون يكي تكه ي دود
نقش ترديد در آسمان زد،
مي توان چون شبي ماند خاموش.
مي توان چون غلامان، به طاعت
شنوا بود و فرمانبر، اما
عشق هر لحظه پرواز جويد،
عقل هر روز بيند معما،
و آدميزاده در اين كشاكش.
ليك اين نكته هست و نه جز اين:
ما شريك هميم اندر اين كار.
صد اگر نقش از دل برآيد،
سايه آن گونه افتاد به ديوار
كه ببينند و جويند مردم.
خيز اينك در اين ره، كه ما را
خبر از رفتگان نيست در دست.
شادي آورده، با هم توانيم
نقش ديگر بر اين داستان بست.
(زشت و زيبا، نشاني كه از ماست.)
تو مرا خواهي و من ترا نيز،
اين چه كبر و چه شوخي، چه نازي ست؟
به دو پا راني، از دست خواني،
با من آيا ترا قصد بازي است؟
تو مرا سر به سر مي گذاري؟
اي گل نوشكفته! اگر چند
زود گشتي زبون و فسرده،
از وفور جواني چنيني
هر چه كان زنده تر، زود مرده.
با چنين زنده من كار دارم.
مي زدم من در اين كهنه گيتي
بر دل زندگان دايما دست.
در از اين باغ اكنون گشادند
كه در از خار زاران بسي بست.
شد بهار تو با تو پديدار.
نو گل من؟ گلي، گر چه پنهان
در بن شاخه ي خارزاري.
عاشق تو، ترا باز يابد
سازد از عشق تو بيقراري؛
هر پرنده، ترا آشنا نيست.
بلبل بينوا زي تو آيد.
عاشق مبتلا زي تو آيد.
طينت تو همه ماجرايي ست،
طالب ماجرا زي تو آيد.
تو، تسلي ده عاشقاني!»
عاشق: «اي فسانه! مرا آرزو نيست
كه بچينندم و دوست دارند . . .
زاده ي كوهم، آورده ي ابر،
به كه بر سبزه ام واگذارند
با بهاري كه هستم در آغوش.
كس نخواهم زند بر دلم دست،
كه دلم آشيان دلي هست.
زاشيانم اگر حاصلي نيست،
من برآنم كز آن حاصلي هست،
به فريب و خيالي منم خوش.»
افسانه: «عاشق! از هر فريبنده كان هست،
يك فريب دلاويزتر، من!
كهنه خواهد شدن آنچه خيزد،
يك دروغ كهن خيزتر، من!
رانده ي عاقلان، خوانده ي تو،
كرده در خلوت كوه منزل.»
عاشق: «همچو من.»
افسانه: «چون تو از درد خاموش.
بگذرانم ز چشم آنچه بينم.»
عاشق: «تا نيابي دلي را همه خوش.»
افسانه: «دردش افتاده اندر رگ و پوست . . .
عاشقا! با همه اين سخن ها
به محك آمدت تكه ي زر.
چه خوشي؟ چه زباني، چه مقصود؟
گردد اين شاخه يك روز بي بر
ليك سيراب از اين جوي اكنون.
يك حقيقت فقط هست بر جا:
آنچنانيكه بايست، بودن!ّ
يك فريب است ره جسته هر جا:
ـ چشم ها بسته، بايست بودن!
ما چنانيم ليكن، كه هستيم.»
عاشق: «آه افسانه! حرفي ست اين راست.
گر فريبي زما خاست، مائيم.
روزگاري اگر فرصتي ماند
بيش از اين با هم اندر صفائيم،
همدل و همزبان و هم آهنگ.
تو دروغي، دروغي دلاويز
تو غمي، يك غم سخت زيبا.
بي بها مانده عشق و دل من،
مي سپارم به تو، عشق و دل را
كه تو خود را به من واگذاري.
اي دروغ! اي غم! اي نيك و بد، تو!
چه كست گفت از جاي بر خيز؟
چه كست گفت زين ره به يكسو،
همچو گل بر سر شاخه آويز،
همچو مهتاب در صحنه ي باغ.
اي دل عاشقان! اي فسانه!
اي زده نقش ها بر زمانه!
اي كه از چنگ خود باز كردي
نغمه هاي همه جاودانه،
بوسه، بوسه، لب عاشقان را.
در پس ابرهايم نهان دار،
تا صداي مرا جز فرشته
نشنوند ايچ در آسمان ها،
كس نخواند زمن اين نوشته
جز به دل عاشق بيقراري.
اشك من ريز بر گونه ي او.
ناله ام در دل وي بپا كن.
روح گمنامم آنجا فرود آر
كه برآيد از آنجاي شيون،
آتش آشفته خيزد ز دل ها.
هان! به پيش آي ازين دره ي تنگ
كه بهين خوابگاه شبان هاست،
كه كسي را نه راهي بر آن است،
تا در اينجا كه هر چيز تنهاست
بسرائيم دلتنگ با هم . . .»
رضا عبادي جامخانه دبير تاريخ وعلوم اجتماعي شهرستان نكا دانشجوي دوره دكتري تاريخ دانشگاه علوم وتحقيقات تهران-نکاتی پیرامون تاریخ -جغرافیا - اجتماعی - تحقیق وپژوهش -مازندران شناسی (نکا- ساری و...)-روش های تدریس -نمونه سوالها