خانواده ي سرباز

يك

شمع مي سوزد بردم پرده،

تا كنون اين زن خواب نا كرده،

تكيه داده ست او روي گهواره.

آه! بيچاره! آه! بيچاره!

وصله چندي ست پرده ي خانه ش

حافظ لانه ش.

مونس اين زن هست آه او،

دخمه ي تنگي ست خوابگاه او.

در حقيقت ليك چار ديواري.

محبسي تيره بهر بد كاري،

ريخته از هم چون تن كهسار

پيكر ديوار

اندرين سرما، كآب مي بندد،

بر بساط فقر، مرگ مي خندد،

بخت مي گريد، قلب مي رنجد،

اين زن سرباز، درد مي سنجد.

عده ي درد است، عده ي ايام،

پيش اين ناكام،

يعني اين موسم، آخر پاييز،

بينايان راست موسمي خونريز،

بخت برگشته تا بدين روز است

آتش گرمش، آه جان سوز است!

جامه ي طفلش بازوان اوست!

اين جهان اوست!

يك دو روز است او قوت ناديده،

با دو فرزندش، خوش نخوابيده.

يك تن از آنها خواب و ده ساله ست،

ديگري بيدار، كار او ناله ست.

شير خواهد ليك، شير مادر كم.

اين هم يك ماتم.

تا به كي اين زن جوشد و كوشد،

طفل بد خواب او چه مي نوشد؛

اين گرسته هيچ چيز نشناسد

خوب بنگر زن، هيچ نهراسد:

اين دهان باز، آن دو چشم تر.

بينوا مادر!

اندر اين خانه ست بچه و بستر

بستر و مادر، سوده سر بر سر!

هر چه با هر چيز در هماهنگي

مظهر درد است! آه همرنگي!

جامد و ذيروح، هر دو گريانند.

هر دو بريانند.

زن! تو كه هستي؟ در چه مي كوشي؟

كس نمي داند، از چه مي جوشي؟

روز تو چون است؟ شب كجا خوابي؟

ناله هاي توست نقش بر آبي

تو چه مي گويي، خلق بي پايند،

جمله مي خندند.

نيست مادر را راحتي و خواب،

بندگانت را اي خدا درياب!

گفت زن عالم غم نخواهد شد.

از بساط تو، كم نخواهد شد

گر نباشد يك باطن غمناك

در بسيط خاك.

من گنهكارم. مي كنم باور

بدتر از هر بد، خاك من بر سر

ليك اين بچه كه گناهش نيست.

پاك پاك است او، تاب آهش نيست.

پس چرا افتاده در چنين اكبير.

آسمان. تقدير.

طفل همسايه خوب مي پوشد،

خوب مي گردد، خوب مي نوشد.

فرق در بين اين دو بچه چيست.

هر چه آنرا هست اين يكي را نيست.

بچه ي سرباز، كاين چنين ژنده ست.

پس چرا زنده ست؟

دو

شد از اين فكرت، فكر او مسدود

هر مفري شد تنگ و غم افزود.

او به خود پيچيد، تنگنا شد باز

كرد فكري نو از آن ميان پرواز:

نان طلب دارد از زني مادر!

چه از اين بهتر!

دست اگر بدهد قرصه ي ناني

اندرين فاقه مي رهد جاني.

زود شد مأيوس ليك بيچاره،

شد اميد از دل، زود آواره،

جاي اين نان پول داده بد مقروض

بود نان مفروض.

فرض هر چيزي بي شك آسان است.

فرض بس دشوار فرض يك نان است.

اشتها زين فرض هر دم افزايد،

نيست نان، با چه چاره بنمايد

آن دهان باز، تا كه بدبختي ست

فرض هم سختي ست.

دور كرد از ذهن فرض نان را هم

روي گهواره سر نهاد آن دم

گشت اين حالت هم بر او دشوار.

راه كي مي يافت غفلت اندر كار؟

تا دهان باز است، تا شكم خالي ست،

وقت بد حالي ست.

اشك در چشمش جمع شد، زد موج

فكر در اين موج يافت قدري اوج.

چون غريقي شد در كف دريا،

مهلكه در پيش، راه نا پيدا،

خواست زين تشويش وارهد يك چند،

پس نظر افكند

روي شعله ي شمع، غرق گشته ليك

كي شود در يك روشني باريك.

روي اين امواج، موج هاي خشم،

غم فزايد شمع ز ابتلاي چشم

مثل اين زن در كار در مي ماند

اشك مي افشاند.

تيره شد آن هم پيش اين مسكين!

از براي يك آدم غمگين

روشنايي ها جمله ظلمت زاست!

جمله ظلمت ها مرگ هول افزاست

او در اين ظلمت چيزها خواند

بيند و داند.

خواست كم بيند، چشم ها را بست،

ديدني ها بود در دلش پا بست.

بي عتاب دل، اشك كي ريزد،

بي رضاي دل، جسم كي خيزد.

پس ز جا برخاست. ماند در رفتار.

از تن ديوار

يك دريچه ي كهنه را يكسر

باز كرد و برد در دريچه سر

گويي از آنجا فكر را از دل

مي گريزانند. بود اين مشكل!

اندرين تشويش هر كجا او بود،

فكر، با او بود.

فكر آن كاين طفل كي كمك گردد،

قرض هاي او كمترك گردد،

كي كمي نان خشك خواهد ديد،

با دو طفلش كي خواهد آرميد.

هيچ. فكر اين حالت حاضر

سخت بود آخر.

سه

قله ي «كازبك» خامش و هر جا

سرد و هول افزا، اختران تنها

خيره و محجوب، خانه ي اين زن

معبر اندهان بنيان كن.

يادش آمد از سرگذشت خويش.

درد او شد بيش.

بود يك دنيا وهم در بيرون.

او از آن مي شد وحشتش افزون.

اين دريچه را زن، ببند ـ او بست

ـ پس برو بنشين ـ رد شد و بنشست

با خيال خود ساخت. چاره چيست

شوهر او نيست.

پيش گهواره سر به دامن برد

با خيالي تلخ، مدتي غم خورد.

چه بديد آيا كه به خود لرزيد؟

چه شآمه ديد؟ چه معما ديد؟

اي فقارت! اي بي نگهباني!

اي پريشاني!

خلق مي گويند: «مي رسد اردو،

مي نهد اين مرد سوي خانه رو،

زن، اميدت كو؟» اين اميد من

كو طلوع صبح سفيد من؟

اين همه حرف است. حرف كي شد نان

تا رهاند جان؟

حرف آن رندي ست كه دلش گرم است،

كه بساطش خوب، بسترش نرم است.

من براي چه گرسنه مانم؟

تا زمان مرگ هي به خود خوانم:

مي كند تغيير گردش عالم.

مي گريزد غم.

تا كند تغيير. كرده ام تغيير

پس كي آه من مي كند تأثير؟

هيچ وقتي! تا جهان اين است

درد بيدرمان درد مسكين است!

آنكه مي افتد اشك مي ريزد.

بر نمي خيزد.

كور ليكن چون چشم بگمارد

نيمه شب را صبح پندارد.

بينوا! احمق! اين هم اميد است.

يك ستاره كي مثل خورشيد است.

پس به سايه ي سقف ديد زن طرحي

خواند از آن شرحي

از زواياي سايه ي مرموز

گفت با مادر ناله ي جانسوز:

«زن، بيا بگذار اين دو طفلان را

پاره كن دل را، وارهان جان را.»

ـ حوصله قدري ـ گفت با مادر،

روزنه ي در.

زن بر آن روزن چشم چون بگماشت

شكل زشتي ديد، هيكلي پنداشت.

بانگ زد: اي مرگ تيز كن دندان

خانه نزديك است پشت قبرستان

از سر «كازبك» يك قدم پايين،

مرگ خوش آيين.

كس ز سوداي خويش مي كاهد؟

مرگ موحش را هيچ مي خواهد؟

اين زن بي كس مرگ را مي خواست،

خون خود مي خورد، از خودش مي كاست.

نيست آيا مرگ، پس در اين جوشش

بهر او موحش؟

چهار

در همه قريه مي شناسندش

بس فقير است او، فقر نامندش.

با وجود اين كس نمي خواهد

ذره اي از فقر، وز غمش كاهد

اين چنين زنده است يك زن سرباز.

نيست بي شك ناز

هر چه مي بيند، مايه ي سختي ست.

هر چه خواند، لحن بدبختي ست

برده از بس بار، پشت او خم هست.

نور چشمانش، حاليا كم هست

مي كند اينسان كار مردان او:

مي كند جان او.

پشم مي ريسد. رخت مي شويد.

يك زن اينگونه رزق مي جويد.

شرمتان نايد كه شما بيكار

شاد و خندانيد، يك زن غمخوار

با همه اين رنج گرسنه ماند

در بدر خواند:

بي صدا بچه خواب كن حالا!

از من او دور است. لا لا لا لا لا!

شوهرم رفته ست. مونسم درد است

جان شيرينم! مادرت فرد است.

زين صداها طفل، شد كمي خاموش،

داد قدري گوش.

خواب كن بچه، مادرت مرده است.

بس كه بيچاره، خون دل خورده است.

خواب. خواب. الان ديو مي آيد.

پس به خود گفت او: مي شود شايد

ديو از اين بچه با خبر باشد؟

پشت در باشد.

برق زد چشمش! ديو پيدا شد!

ها! بترس! آمد بچه شيدا شد.

پنجره لرزيد. باد آوازي

داد يا روحي كرد پروازي.

چه صدايي بود؟ راستي هر جا

بود هول افزا.

پنچ

اين زمان گويي هر چه بود از هوش

رفت و حتي شمع، نيز شد خاموش

تكه ي مهتاب، از ره روزن

سر برون آورد اندر اين مسكن

هر كجا خاموش، هر طرف تيره ست.

چشم ها خيره ست.

گوئيا جنگي ست، عشق را با بخت.

هر چه از هر چيز، مي هراسد سخت.

مادر از بچه، بچه از مادر،

روي گهواره مي نهد زن سر.

پيش چشم اوست شوهر مهجور

چون خطي كم نور.

«كي تو برگشتي از ميان جنگ؟

روي تو خون است يا كه دود و رنگ؟

كو تفنگ تو؟ كو قطار تو؟

كيستند اينها، در كنار تو؟

آمدي از اين چينه يا از در؟

بيگلر! بيگلر!»

مرد ساكت بود! مرد محزون بود.

باطن مادر، پاك مجنون بود.

اين صداي چيست؟ رعد مي خندد؟

بر زمين سيلي راه مي بندد؟

يا بر اين خانه كوه غلتان است؟

اين چه توفان است!

هر كجا امشب، يك زن غمخوار

چشم مي دوزد، هست ناهموار

پس ز رخ پس برد رشته ي مو را

حس سوزاني گرم كرد او را

گفت تا كي زن، بايد اينسان خفت؟

فكر با او گفت:

«زن. برو. اينجا صحنه ي جنگ است

افتخار امروز، مايه ننگ است.

جنگ او از تو كرده شوهر دور

فخر او بر تو كرده عالم گور.»

پس صدا زد او: «شوهر بدبخت»

ـ ها! زن سر سخت!

از كجا اين صوت، من نمي دانم،

از زوايايي، تيره مثل غم.

كرد زن را خم. خم شد و خم شد

پيش چشم او، روشني كم شد.

گفت در ظلمت: چه شنيدم من!

خواب دبدم من؟

چشم غمگينان، دائما خفته!

اين چنين بيند، مغز آشفته

چون دقيق است او خواب مي بيند.

چون به خواب است او غنچه مي چيند.

كرد چون دقت، باز شكلي ديد.

و اين ندا بشنيد:

«زن! من اينجايم، گريه كمتر كن.

من نمي آيم، فكر ديگر كن.

نه مرا دستي ست، نه مرا پايي ست

نه مرا در سر فكر و سودايي ست.

زن! در اينجا من تا ابد خوابم.

تا ابد خوابم.

بعد من جز تو كس به شيون نيست.

بچه مال توست! بچه ي من نيست.

حفظ كن او را، كم بلرزانش

تا برند از تو مفت و ارزانش

چون پدر او هم هديه ي آنهاست

سنگر جان هاست.»

جنبشي اينجا كرد بر خود زن

چشم ها ماليد، ديد از روزن

آمده بيرون تيره چنگالي،

وحشت انگيزي، ذات الاهوالي،

كز نهيب آن خانه لرزان است.

شب گريزان است.

تو كه اي؟ آن چنگ پيش آمد؛

پس هيولايي، در نظر آمد

كاندر آن ظلمت، جستجو مي كرد

خانه ي زن را، زير و رو مي كرد.

زن بر اين منظر چشم خود را بست

خم شد و بنشست.

اي خدا! يك زن، يك زن تنها

اين فقارت ها! اين حكايت ها،

مرد، مثل تو، نان ندارم من،

بس كه بي تابم، جان ندارم من.

از توام من هم، طفل كوهستان

اهل «داغستان».

ظاهرم فقر است، باطنم درد است . . .

ـ گوش كن، اي زن، موسمي سرد است،

باد بيرون ها تند و سوزان است . . .

ـ بچه ي من هم اشكريزان است.

گرسنه مانده است، گرسنه هستم،

من تهيدستم.

ـ زن ببين شب را، كه چه تاريك است.

پيش من يكسان ترك و تاجيك است.

شد سحر نزديك، راه من دور است.

كار من بسيار، چشم من كور است.

هيچ طفلي را من نمي بينم.

هر چه ام اينم.

طفل يعني چه؟ رحم يعني چه؟

ـ تو نمي فهمي؟ ـ فهم يعني چه؟

شوهر تو كيست؟ ـ مرد سربازي ست.

ـ ديده ام او را، از من او راضي ست.

گر چه او اول؛ مثل تو ترسيد.

بي ثمر لرزيد.

ـ از چه مي ترسيد؟ ـ از وبال من

دهر مي لرزد، از خيال من.

شوهرت او بود؟ آري. اين او بود

كز سحر تا شام، در تكاپو بود

حال ده ماه است، بي خبر هستم.

در بدر هستم.

در چه حال است او؟ هيچ مي داني

ـ من چه مي دانم. زن، چه مي خواني؟

دافع خيرم، رافع شرم

مانع نفعم، حائل ضرم.

زن به خود درماند، كاين هيولا چيست!

اين چه غوغايي ست!

نيست معلومم، كه چه مي جويد!

با همه پرگويي، او چه مي گويد.

اي خدا پس اين مرد بيگانه

دزد گويا نيست. هست ديوانه.

زين تحير زن دست زد بر دست.

بدتر از دزد است.

شش

زن، چو از خانه مي رود سرباز،

فقر در آنجا مي دهد آواز،

تا به قصر ارباب، شاد مي خندد،

مرگ در خانه، گيرد و بندد.

كو مددكاري؟ شوهري؟ مردي؟

رافع دردي؟

كاسه ها خالي، سفره پيچيده است،

مي نهد مادر، دست را بر دست،

مي دود لرزان، بچه اش در برف،

مي شود عمرش، در مذلت صرف،

در همين هنگام من به هر سويم

از پي اويم.

پشت درها گوش، مي دهم من هم،

روي دل ها دست، مي نهم هر دم.

شد دل تو خون، در چنين خواري

باز اي ابله، آرزو داري!

پس مرا بشناس. مرگ، سر برداشت

دست ها افراشت.

لرزشي افتاد در تن مادر،

پس ز جا برداشت بي اراده سر.

چه در آندم ديد؟ ديد چنگالي

وز سر چنگال، خون سيالي

نعره اي برداشت: «مرگ آمد! مرگ!

مرك آمد! مرگ!»

انعكاس صوت، در فضا يك چند

وحشت اور شد. زمزمه افكند.

هر شكافي شد، يك دهان باز

با مهابت داد، سوي او آواز:

«مي گذاري اين طفل و اين مسكن.

مي روي اي زن.»

از ته چنگال، باز شد كم كم

مدخل غاري؛ سهمگين، مظلم

مرگ مي كوبيد، دم بدم دو پاي،

زيگ. زاگ. سازش بود، درد افزاي

استخوان هاي مردگان بر خاك

بود بس غمناك.

مأمني مي جست، دست بيچاره

كه بچسبد او پشت گهواره

دشت و گهواره، هر دو مي لرزيد.

مرگ ساكت بود، كينه مي ورزيد

زن به يأس افتار. پس به يأس اندر

شد پريشان سر.

اضطراب او، بيشتر گرديد

بر تن او موي، نيشتر گرديد.

آمدش چندان شكل ها در پيش

كه به ترس افتاد، هم ز دست خويش.

دست چون برداشت، خيره شد، لرزيد،

از قضا ترسيد.

يك كمك! ليكن، كه كمك مي كرد؟

فرد مي بايست، باشد اندر درد.

در ميان اين وهم جست از جا،

گر چه افتاد او چند بار از پا

استواري يافت زانوي لرزان

پس دعا خوانان.

نفتدانش را، كرد روشن ليك

زآن نشد روشن خانه تاريك

اندرونش نيست نفت و افسرده ست

اين چراغ فقر، هم چو او مرده ست.

ـ صاحبم، امشب، من نمي سوزم.

من نمي سوزم.

ـ روشنايي! تو هم مي گريزي كه،

با من بدبخت، مي ستيزي كه!

مرحبا! من هم، مي شوم تسليم

زنده باد اين غم! زنده باد آن بيم!

رنج، تو دائم باش مهمانم.

اين من، اين جانم.

فقر مي سازد، شخص را مأيوس

مي كند او را، با بلا مأنوس.

زين جهت آرام گشت او اما

هست آرامي، اين چنين آيا؟

آسمان! اين است قسمت يك زن

يك زن غمگين؟

هفت

مرگ، غايب بود. ليك از آن مشئوم

وز دم سردش، شد هوا مسموم.

بود هر كاري، مرگ را مقدور.

شيوني بشنيد، مادر مهجور

شيون دخترش. واي فرزندم!

واي دلبندم!

در دم او افتاد، بر سر دختر

در بغل اورد، دختر و بستر.

سرد ديدش چون، تا سر انگشت

زد چو ديوانه بر سر خود مشت

ساره جان! ساره! ساره خاموش است

ساره، بيهوش است.

نعره اي زد او، شد ز جانب پرتاب

ساره خوابيده است. شايد اندر خواب

او پدر را در پيش مي بيند

با پدر در باغ، ميوه مي چيند

با پدر صحبت مي كند ساره

آه! بيچاره.

تا به كي هستي، تو گرفتارش

بايد از اين خواب، كرد بيدارش.

بر سرش زد دست. چون ورا جنباند

زير دست خود، سرنوشتي خواند؛

خواند: كاي مادر، چشم او خسته است

تا ابد بسته است.

شيخ، دولتمند، حكمران، عالم،

اي كسانيكه در جهان دائم،

سود مي يابيد زين مصيبت ها

باز هم راضي، نيستيد آيا؟

داشت فرزندي، مادري بي چيز.

داد آن را نيز.

هشت

لحظه ي ديگر، بود زن بيهوش؛

خانه تيره تر از شب خاموش.

كوچه ها خلوت، ابرها پاره

ماه پشت ابر، بود آواره.

در فضا پيچيد، گويي آوازي

نغمه ي سازي.

آه! نصف شب، موقع ساز است؟

نصفه ي شب هم، وقت آواز است؟

اين فرشته اي ست، ز آسمان شايد

بينوايان را، زار مي پايد!

ضجه ي ارواح، مي شود ايندم

متحد با هم.

يا نه، مرگ است اين، تند مي راند

دختري برده است، شاد مي خواند

يا به ارابه، روي سنگستان،

ساره را بردند سوي قبرستان.

زن تكاني خورد، ديد خود را فرد

پنجه هايش سرد.

هيچ صوتي نيست. صوت طفل توست

بينوا را هيچ كس نخواهد جست

وصف حالش را كس نمي خواند

يك سخن بهر او نمي راند

هر چه راهي از بهر خود خواهي است

علم هم راهي ست

علم هم راهي ست از براي كيد

كيدشان دامي ست از براي صيد.

حاميت را زن، ناسزا گويند

كي در اين نيمه شب تو را جويند

حاميت او هم، مثل تو ناكام.

زن، كمي آرام.

كرد ناگهان، جنبشي از جا

تنگنايي بود بر وي آن مأوا.

ديد بانگ طفل، بر مي آيد سست

طفل را در حال گفت بايد جست

كمترك اين طفل تا پدر مي بود

خونجگر مي بود،

چونكه مي گرييد كودك بدبخت

مرد، مادر را بانگ مي زد سخت

زود باش، اين طفل شير مي خواهد،

گريه اش از من، عمر مي كاهد.

بوسه مي زد پس بر لب و رويش

بر سر و مويش.

كو پدر؟ اينك زير خاك سرد!

مادر بي شير، چه تواند كرد؟

مادر از بچه شير را برد؟

از غضب بر او دم به دم غرد؟

قدري انديشيد. كه از اين نوميد

شير را ببريد؟

بچه را درياب زود. بيچاره

آنچنان بر جست رو به گهواره

كه نمي دانست پاي را از دست،

پس به روي افتاد، فرق او بشكست

زين مصيبت ها شد چو او نالان

مرگ شد خندان.

بعد از آن شد ليك، پاي تا سر گوش

ماه غايب بود، بادها خاموش.

هر چه از هر سو، رفت و پنهان شد

آن حوالي را غم نگهبان شد

مرگ از پي بود. جان چو غايب شد

مرگ صاحب شد.

نه

صبح گرديده. آب يخ بسته ست،

در همه قريه، برف بنشسته ست.

بر سر كهسار، آفتاب صبح

تاج بنهاد ه ست بر نقاب صبح

دوخته زيور از طلاي ناب،

صاف مثل خواب.

منظره ي هر، مدخل تاريك

مي دهد فكري، نافذ و باريك.

مي پرد بر بام، آن خروس از جا

مي جهد بيرون، اين بز از مأوا

مي رود دهقان، بي رضاي او

از قفاي او.

دود مطبخ ها مي دود بالا،

مي پرد گنجشك، گرسنه، تنها،

هر كجا در ده، خلوت و آرام

وه! چه شيرين است، خواب اين هنگام

در كنار كوه، كبك شيون هاست

همهمه بر پاست.

نيست آسايش. ديد شياد است

هر كجا شادي ست، زور و بيداد است

اي خوشا آنان كه نمي دانند،

كه نمي فهمند، كه نمي خوانند،

كه نمي جنبند، ز ابتلاي خويش

جز براي خويش.

بر رهي ناصاف، چون تني رنجه،

ممتد از اين كوه، جانب «گنجه»،

يك «قره باغ» ي اسب مي راند

اشك مي ريزد، زار مي خواند

از پيش يك زن، مي دود چون باد

با دل ناشاد.

چند گاري پر، از بساط جنگ،

داده دود و خون، روي آنها رنگ،

بر سر راهند، چرخ بشكسته

رخت مقتولين، رويشان بسته

دور گاري ها ازدحام خلق.

گشته دام خلق.

مرد ها ز آنسوي مي دهند آواز

در لباس پوست، دوخت قفقاز

جمله فرداً فرد، راه پيمايند،

از غضب دندان، روي هم سايند

مي جوند از فكر، سبلت و ناخن

ليك بي شيون.

آن ز روي جد مي كند تحريك

و آن به استهزا، مي دهد تبريك

ناسزا گويد مادري كش نيست

اين زمان فرزند. دختري كش نيست

از پدر پيغام ـ باشد از اين دم

پس يتيم او هم.

چه مي انديشيد، روي اين منظر؟

حامي خيريد، يا رفيق شر؟

قلبتان از كيد، وز ره تفريح

خودپسندي را، مي دهد ترجيح

يا عدالت را مي نهد عزت؟

چيست اين نكبت؟

يك دهاتي را، زندگي ساده ست

ز اندكي هر چيز، بهرش آماده ست.

گاوي و مرغي، وصله ي خاكي

تا به دستش هست، نيست او شاكي

او نمي خواهد، قصر رنگارنگ

هي پياپي جنگ.

در سر او نيست، فكر بيهوده

در هواي او، كس نفرسوده

خاندان ها را، او نمي چاپد

روي پر قو، او نمي خوابد

او كه زين غوغا، هيچ سودش نيست

جنگ او با كيست؟

جنگ هر ساله از براي چيست؟

«نيكلا» داند اين چه غوغايي ست.

حرص دو ارباب فتنه جويان است،

پس فقيران را خانه ويران است؟

قصر آن ارباب باز پابرجاست!

نيكلا آقاست.

ده

آمد از اردو، بس خبر اما

در ميان اين جمله مادرها

نيست ز آن مادر هيچ آثاري

زان سرا نامد هيچ دياري.

يك دل اينجا نيست. از چه بنهفته است؟

در كجا خفته است؟

منتظر بود او، مهربان بود او،

از چه رو اين وقت، پس نهان بود او؟

اشك در چشم از چه مي ماند؟

آسمان، باد، يا چه مي خواند؟

مرغ مي نالد، چيست تعبيرش؟

چيست تأثيرش؟

هر يك از اينها علت چيزي ست

هيچيك از اشيإ، بي معما نيست.

مي گشايد ليك هر معمايي

بر ره مسكين، راه دعوايي

اين هم از فقر است! اي تهيدستي!

فقر! اي پستي!

زير اين پرده است بينوا مادر

برده اش را باد، كرده پاره تر

آفتاب آنجا طرح ريزان است

يك شهيد اين است، يك شهيد آن است

دختري كوچك، مادري غمگين،

آه، اي مسكين!

طفل بيدار است، چهره اش زيباست

يك جهان پاكي اندر آن پيداست

بر رخ مادر، بچه مي خندد

نوك موهايش را همي بندد

بر سر پستان در گه بازي

آه! طنازي!

هه! ماما! ايندم، شير از او مي خواست.

ليك ماما جان همچنان بد راست.

نقش مادر بود يا خيالش بود؟

بچه بيهوده ز او ملالش بود

او نخواهد داد، تا ابد شيرش

چيست تدبيرش؟