روباه و خروس-نیما
مي گذشت از ره قبرستان
روبه زيرك پر دستاني.
پيش رو ديد خروسي زيبا
شده بر شاخ درختي بالا،
جوجكي فربه و دشمن نشناس
ساده اي بي خبر از كيد و ريا.
دل روباه پي وصلت وي
سخت لرزيد، ولي وصل كجا؟
چنگل كوته و مقصود بلند
شكم خالي و مرزوق جدا!
حيله را تند بچسبيد و گشاد
لب ز عجز و ز تضرع به دعا.
جوجكش گفت: «كه اي؟» گفتا: «من
مؤمنم، مؤمن درگاه خدا.
مردگان را طلبم غفراني
زندگان را بدهم درماني.»
گفت: «از راه خدا اي حق جو
برهان جان من از شر عدو.
مادرم گفته مرا در پي هست
كهنه خصمي به تجسس هر سو.»
بكشيده آه ز دل روبه و گفت:
«طالع خصم مبادا نيكو!
بفرود آي كه با هم بنهيم
به مناجات سوي يزدان رو.»
آمده نامده جوجك به زمين
زير دندان عدو زد قوقو:
«مؤمنا! آن همه دلسوزي تو
و آن همه وعده ي درمان كو؟ كو؟»
گفت: «درمان تو جوف شكمم
وعده ام لحظه ي ديگر لب جو.»
هر كه نشناخته اطمينان كرد
جاي درمان، طلب حرمان كرد.
رضا عبادي جامخانه دبير تاريخ وعلوم اجتماعي شهرستان نكا دانشجوي دوره دكتري تاريخ دانشگاه علوم وتحقيقات تهران-نکاتی پیرامون تاریخ -جغرافیا - اجتماعی - تحقیق وپژوهش -مازندران شناسی (نکا- ساری و...)-روش های تدریس -نمونه سوالها