خاطرات خوب و بد مدرسه
خاطرات خوب و بد مدرسه نویسنده: علی رحمان پرست
خاطرات خوب:
*تمیز کــردن طویله!
معمولاً پس از تدریس، تنفسی به دانش آموزان می دهم تا شعری و خاطره ای و یا مطلبی را از زبان خود بیان کنند. در کلاس دوم راهنمایی یکی از روستاها، پسری بلند شد وبا گرفتن اجازه این خاطرات را تعریف کرد که: یک روز پدرم به من گفت: « برو داخل طویله ی گاوها و آنجا را خوب تمیز کن»! من که دنبال بهانه ای بودم گفتم: « بابا من که بلد نیستم! » پدرم بعد از گفتن چندین کنایه و بد وبیراه با حالت جدی و طلبکارانه گفت: « مگر معلم ها طویله پاک کردندرا به شما یاد نمی دهند؟! پس مدرسه به چه دردی می خورد! » اینجا بود که شلیک خنده های من و دانش آموزان در فضای کلاس و مدرسه پچید.
* شیطنت دود زا!
پدر دانش آموزی در یکی از روستاها پسرش را برای انجام دادن برخی کارهای دامداری و کشاورزی منزل، قبل از رفتن به مدرسه تحت فشار قرار داد. از طرفی مدیر مدرسه ما هم روی به موقع آمدن بچه ها و غیبت نکردن سیاســـت می کرد. پسرک حیران بین دو اجبار! صبح زود یک روز زمستانی که زوزه باد سرد به گوش می رسید، قبل از همه به مدرسه آمد روی سقف مدرسه رفت و با لباس هایی که بچه در گوشه و کنار مدرسه جا گذاشته بودند، جلوی لوله بخاری دفتر و برخی کلاس ها را پلمپ کرد! پس از آمدن دانش آموزان و معلمان و روشن کردن بخاری ها، ظرف چند دقیقه کلاس ها و کل سالن پر از دود شد! و دفتر مدرسه هم از این گاز اشک آور بی بهره نماند! مدیر و معلمان به هزار زور و زحمت با فرستادن بچه به حیاط و کشاندن بخاری ها به فضای باز، جو را آرام کردند! و بخاطر باران و سرما مجبور شدند همه ی بچه ها را به خانه نفرستند! از جمله آن پسرک ناشناس را ! پسرک که از حاضر خوردش مطمئن شده بود، با خیال آسوده به منزل رفت تا به او اوامر پدر هم رسیده باشد! فردا که شد همه دنبال علت بودند جالب اینکه آن پسر جلــو می آیــد و می گوید: « آقا اجازه امکان دارد پارچه ای توی لوله بخاری باشد!» و اینطور بود که علت کشف می شود و ماجرا لو می رود!
خاطرات بد:
* جوراب مشترک!
مدرسه ای که در دو شیفت دانش آموز داشت، مدیران آن بخاطر دلسوزی در سرما نخوردن،در پوشیدن جوراب توسط دانش آموزان پافشاری می کردند. یک روز که در شیفت صبح در حال تعطیل شدن از مدرسه بودیم؛ دیدم یکی از دانش آموزان من، جوراب پسرانه ی خود را که دهها سوراخ مهمانش بود، به یک دختر کوچکتر از خودش داد. از او پرسیــدم: « او که بود؟» گفت : « خواهرم که در شیفت بعد ازظهر درس می خواند« بله آن دو فرزند یک خانواده ی فقیری بودند که برای گوش دادن به حرف مدیران خود از جوراب پاره پوره ی مشترکی استفاده می کردند! رنجش ذهنی این خاطره هنوز چون سوهانی روحم را آزرده می سازد.
* بی آبی آموزشی!
خاطره ی تلخ من از مدارس نقاط محرومی است که طی سال، آب برای مصرف روزانه ی دانش آموزان و دبیران نداستن! ما معلمان به اجبار یک گالن آب از شهر می بردیم؛ امّا دانش آموزان! ! برای رفع تشنگی، وضو و دستشویی مشکلات زیادی را تحمّل می کردند.
رضا عبادي جامخانه دبير تاريخ وعلوم اجتماعي شهرستان نكا دانشجوي دوره دكتري تاريخ دانشگاه علوم وتحقيقات تهران-نکاتی پیرامون تاریخ -جغرافیا - اجتماعی - تحقیق وپژوهش -مازندران شناسی (نکا- ساری و...)-روش های تدریس -نمونه سوالها